جار ئەم لاپەڕە بینراوە

السبت، 24 مايو 2008

بمباران شیمیایی حلبچه

تاریخچه استفاده از سلاح شیمیاییكنوانسیون منع جنگ افزارهای شیمیایی
چگونگی كسب توانایی عراق در زمینه ی جنگ ا فزارهای شیمیاییتوانایی شیمیایی عراق در آغاز جنگ تحمیلی
تاریخچه استفاده از سلاح شیمیایی
قبل از جنگ جهانی اول در سال 1763 میلادی امریكایی ها سلاح شیمیایی را علیه سرخپوستان كه صاحبان اصلی سرزمین امریكا بودند، به كار گرفتند.
در جنگ جهانی اول در سال 1915 میلادی سلاح شیمیایی از سوی نیروهای آلمانی به كار گرفته شد و سپس دیگر كشورها استفاده از آن را در برنامه های جنگی خود گنجاندند.
پس از جنگ جهانی دوم، انگلیسی ها در سال 1951 میلادی از ماده ی فیتوتوكسین در مالایا علیه استقلال طلبان این سرزمین استفاده كردند.
امریكا در جنگ ویتنام، كامبوج و لائوس، مواد شیمیایی و میكروبی را به كار برد. در سال 1975، ویتنامی ها مواد شیمیایی را در كامبوج علیه خمرهای سرخ، به كار بردند.
در سال 1979، ارتش شوروی (سابق)، در اشغال افغانستان از این گونه سلاح ها استفاده كرد.
رژیم نژاد پرست افریقای جنوبی در 8 مارس 1982 میلادی از یك نوع ماده ی سمی علیه نیروهای سواپو در نامیبیا بهره گرفت.
رژیم بعث عراق، در طول جنگ تحمیلی به طور مكرر علیه رزمندگان اسلام از انواع سلاح های شیمیایی استفاده كرد.
اولین تلاش ها برای اعمال ممنوعیت استفاده از جنگ افزارهای شیمیایی و بیولوژیك در اعلامیه های 1868 سن پطرزبورگ، 1874 بروكسل و 1898 لاهه نمایان شد، امّا هیچ كدام از آن ها به تنظیم یك معاهده ی بین المللی نیانجامید.
در نتیجه ی كوشش های فراوان، سرانجام در سال 1907، یك معاهده ی بین المللی كه از نظر حقوقی تعهد آور بود تنظیم شد. با شروع جنگ جهانی اول، كنوانسیون 1907 لاهه نتوانست از وقوع جنگ شیمیایی ممانعت كند. كاربرد جنگ افزارهای شیمیایی كشورها را به امضای پروتكل 17 ژوئن 1925 ژنو درباره ی منع كاربرد جنگ افزارهای شیمیایی و بیولوژیك وادار كرد، امّا این پروتكل، توسعه، تولید یا ذخیره سازی جنگ افزارهای شیمیایی و بیولوژیك را منع نكرد.
در 16 دسامبر 1917، مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامه ی منع، توسعه، تولید و انباشت جنگ افزارهای میكربی و سمی و نابود سازی آن ها را تصویب كرد.
در 11 نوامبر 1987، سازمان ملل قطعنامه ای در مورد جنگ افزارهای شیمیایی به تصویب رساند.
كنوانسیون منع جنگ افزارهای شیمیایی
این كنوانسیون دارای یك مقدمه، 24 ماده و 3 متن پیوست است و دبیر كل سازمان ملل، دبیر این كنوانسیون است. تهیه و تنظیم فنی كنوانسیون مزبور قریب 24 سال به درازا انجامید و مذاكرات تدوین آن در ماه ژوئن 1992 در كنفرانس خلع سلاح پایان پذیرفت. سپس طی قطعنامه ای در اجلاس چهل و هفتم مجمع عمومی سازمان ملل به اتفاق آرا به تصویب رسید.
چگونگی كسب توانایی عراق در زمینه ی جنگ افزارهای شیمیایی
عراق در سال 1980، با انتقال مقادیری از عوامل شیمیایی و مواد اولیه ی مربوطه از ذخایر شوروی سابق، و هم چنین خرید تجهیزات ویژه از كشورهای اروپایی و ایالات متحده ی امریكا برای نیل به تولید مستقل جنگ افزارهای شیمیایی، اقدام كرد.
در سال 1982، با كمپانی «درای رایخ» آلمان كه تأمین كننده ی وسایل فنی شیمیایی است قراردادی منعقد كرد و جهت تولید عوامل اعصاب به خرید مواد شیمیایی از منابع غربی از جمله امریكا اقدام كرد. یكی از مقام های برجسته ی پنتاگون می گوید:(1)
« ما می دانیم كارخانه های آلمان غربی عراق را در تولید جنگ افزارهای شیمیایی یاری می كنند. یكی از آن ها نقش برجسته ای در این امر دارد و هنوز هم در عراق به كار خود ادامه می دهد.»
عراق با خرید مواد شیمیایی از امریكا، آلمان غربی، هلند و كمك كارشناسان آلمان موفق شد چندین تن گاز اعصاب در هر هفته تولید كند.
توانایی شیمیایی عراق در آغاز جنگ تحمیلی
عراق در 31 شهریور 1359، تهاجم سراسری خود را از سه جبهه آغاز كرد. مركز ثقل این تهاجم جبهه ی جنوب بود. در آن زمان ارتش عراق، دارای مشخصات توانایی تهاجمی جنگ افزارهای شیمیایی به شرح زیر بود:
1- توانایی حفاظتی و رفع آلودگی، وسایل حفاظتی انفرادی – یگانی برای كلیه ی پرسنل در داخل خودروهای زرهی، وجود گروهان شیمیایی و رفع آلودگی در لشكرهای رزمی.
2- داشتن مناسبات تجاری دراز مدت با شوروی كه بزرگ ترین تدارك كننده ی جنگ افزارهای شیمیایی مورد نیاز عراق بود.
3- داشتن مناسبات تجاری با غرب از جمله انگلستان، هلند، آلمان غربی و امریكا به منظور خرید مواد شیمیایی و تجهیزات حفاظتی مورد لزوم جهت نیل به خودكفایی در زمینه ی ساخت جنگ افزارهای شیمیایی.
4- در اختیار داشتن انواع سیستم های پرتاب مهمات شیمیایی از جمله هواپیماهای دور پرواز، توپ خانه، راكت های سطح به سطح و موشك ها.
كاربرد جنگ افزارهای شیمیایی توسط عراق
در اوایل جنگ تحمیلی، در منطقه ی شلمچه رژیم عراق برای اولین بار به طور محدود اقدام به استفاده از سلاح شیمیایی كرد و برای دومین بار در منطقه ی میمك تكرار شد.
عراقی ها از آذر سال 1361، به طور پراكنده از عوامل شیمیایی كشنده استفاده كردند. ابتدا مقدار محدودی از سولفورموستارد (عامل تاول زا) را به منظور درهم شكستن سازمان رزمی رزمندگان ایران در تك های شبانه مورد استفاده قرار دادند.
در سال 1362، عراق به كاربرد جنگ افزارهای شیمیایی در پیرانشهر و حوالی پنجوین مبادرت ورزید. ایران حادثه ی پنجوین را «جنایت جنگی» نامید و مجروحین جنگ شیمیایی به بیمارستان های تهران اعزام شدند.
در اواخر 1363، عراق به دو علت از كاربرد جنگ افزارهای شیمیایی موقتاً منصرف شد:
1- در رابطه با اعتراض های قبلی اروپا.
2- علنی شدن ابعاد گسترده ی كاربرد این جنگ افزارها در جنگ با ایران.
استفاده از جنگ افزارهای شیمیایی در بُعد وسیع توسط عراق از اوایل زمستان 1364 كه رزمندگان ایران توانستند شهر فاو را تصرف نمایند، مجدداً آغاز شد.
در اوایل سال 1366، عراق بار دیگر از جنگ افزارهای شیمیایی به طور انبوه در جبهه ی مركزی سومار استفاده كرد.
پس از عملیات والفجر 8، نیروهای عراقی به طرز بی سابقه ای از مواد سمی شیمیایی استفاده كردند. حدود 7000 گلوله ی توپ و خمپاره حاوی مواد سمی علیه مواضع نیروهای ایران شلیك شد. در طول 20 روز هواپیماهای عراقی بیش از هزار بمب شیمیایی در صحنه ی عملیات فرو ریختند و متجاوز از 30 تهاجم شیمیایی علیه هدف های غیر نظامی در ایران انجام شد.
بمباران شیمیایی شهر سردشت توسط عراق در هفتم تیر 1366 فجیع ترین و وحشتناك ترین تهاجم از این نوع بود كه سبب كشته و مجروح شدن عده ی بسیاری از مردم غیر نظامی شد. جمهوری اسلامی ایران شهر سردشت را نخستین شهر قربانی جنگ افزارهای شیمیایی در جهان بعد از بمباران هسته ای هیروشیما نامید.
وحشیانه ترین مورد استفاده در اسفند 1366، در حلبچه بوده است كه وسیع ترین مورد استفاده از جنگ افزارهای شیمیایی از زمان جنگ جهانی اول تاكنون به شمار می رود كه حداقل 5000 تن از مردم كُرد و مسلمان این شهر را كشته و 7000 تَن دیگر را مجروح كرد.
فاجعه ای كه در حلبچه رخ داد بدون شك با فجایعی همچون بمباران اتمی شهرهای «هیروشیما و ناكازاكی» ژاپن به دست امریكا، قابل مقایسه است.
به كارگیری سلاح های شیمیایی از سوی عراق، در حالی صورت می گرفت كه این كشور جزو 120 كشور امضا كننده ی پروتكل ژنو راجع به منع استفاده از سلاح های سمی، خفه كننده و تركیبات باكتریولوژیك قرار داشت. پروتكل 1925 ژنو كه طی قطعنامه ی 2161 (21)B سازمان ملل متحد مجدداً به تصویب رسیده است، صراحتاً استعمال سلاح های شیمیایی را منع می كند. قسمت هایی از پروتكل 1925 ژنو به شرح زیر است:
امضا كنندگان تام الاختیار زیر به نام دولت های خود اعلام می دارند:
«نظر به این كه در موقع جنگ، استعمال گازهای خفه كننده و مسموم یا امثال آن ها و هم چنین هر قسم مایعات و مواد یا عملیات شبیه به آن حقاً مورد تنفر افكار عمومی دنیای متمدن است،
دوَل متعاهد تقبل می نمایند ممنوعیت استعمال گازهای خفه كننده و مسموم شبیه آن را به موجب این اعلامیه به رسمیت شناخته و هم چنین تعهد می نمایند كه ممنوعیت مزبور را شامل وسایل جنگ میكروبی نیز دانسته و خود را ملزم به رعایت مدلول مراتب فوق بدانند.»
پروفسور «اوبن هندریكس» رییس آزمایشگاه سم شناسی بیمارستان دانشگاه گان (فلاندر، در شمال غرب بلژیك اظهار می دارد: عراق از سه نوع گاز مختلف علیه حلبچه استفاده كرده است. وی تأكید كرد كه نیروهای عراقی شهر حلبچه را در روزهای 17 و 18 مارس (27 و 28 اسفند 66) با گاز خردل (ایپریت)، گازهای اعصاب (تابون، سارین یا سومان) و بالاخره با سیانوژن بمباران كرده اند. وی افزود كه این سه نوع سلاح به صورت مجزا ولی با فاصله ای كوتاه و به طوری كه به صورت یك «كوكتل بسیار سمی» در آیند، مورد استفاده قرار گرفته اند.
بی بی سی رادیو دولتی انگلستان در 6/1/1367، گزارش داد: یك دكتر بلژیكی و یك دكتر هلندی از سازمان بهداشت بین المللی موسوم به پزشكان بدون مرز و یك متخصص مسایل شیمیایی به اتفاق آرا تأیید كردند كه در حلبچه و مناطق اطراف آن علیه مردم غیر نظامی از سلاح های شیمیایی استفاده شده است.
خبرگزاری فرانسه 12/1/1367 اعلام كرد: «حلبچه شهری از كردستان عراق كه به تصرف ایران در آمده و طی روزهای 27 و 28 اسفند ماه توسط عراق بمباران شیمیایی شده، منجمد و ساكن در خوابی عمیق فرو رفته است.»
نیویورك تایمز امریكا در 16/1/1367 نوشت: «این عمل از هر جهت و به هر مفهوم یك جنایت جنگی است كه با انكارهای سست و رسمی عراق و عذر و بهانه های غیر رسمی در مورد استفاده از یك سلاح ناجوانمردانه در آمیخته است.»
سرلشكر «رفیق السامرایی» رییس پیشین استخبارات (اطلاعات) نظامی عراق در مورد بمباران شیمیایی گفته است:(1)
«جنایتی كه در حلبچه اتفاق افتاد، توسط 50 فروند جنگنده ی عراقی صورت گرفت. محموله ی هر یك از این جنگنده ها چهار بمب شیمیایی بود. این حمله به دستور صدام صورت گرفت. بمباران حلبچه به دلیل ناامیدی و یأسی بود كه در صدام به وجود آمده بود، زیرا در تاریخ های 10 و 11 مارس 1988 ایرانی ها منطقه ی دربندیخان و حلبچه و مناطق اطراف آن را مورد تهاجم قرار داده و موفقیت هایی كسب كرده بودند. در این حملات گروه های كرد آن ها را همراهی می كردند. صدام تیپ و لشكرها را یكی پس از دیگری به مقابله با نیروهای ایران فرستاد تا مانع از پیشروی در عراق شوند، امّا هیچ نتیجه ای در پی نداشت و خسارات فراوانی به نیروهای عراقی وارد شد. در انتقام از این حمله، صدام دستور داد تا حملات شیمیایی گسترده ای را روی حلبچه انجام دهند. نظر استخبارات عراق كاملآ متفاوت بود: سازمان سیا به ما اطلاع داد كه تعداد محدودی از واحدهای توپخانه ایران از محور شرق شط العرب به محور حلبچه در شمال انتقال یافته اند. ما با توجه به مسؤولیتی كه داشتیم صدام را از این امر با خبر ساختیم. بخش عظیمی از واحدهای توپخانه ی ایران از فاو عقب نشینی كردند. تشكیلات ما برای مقابله با حمله ی ایران در حلبچه آماده شده، امّا صدا م با چنین فاجعه ای موافقت كرد.
فرماندهانی كه دستور صدام را مبنی بر بمباران شیمیایی حلبچه اجرا كردند، فرماندهان نیروی هوایی، سرلشكر حمید شعبان، معاون فرماندهی عملیات، سرلشكر ستاد سالم سلطان البصو و فرماندهان دیگر بودند. امّا خلبانان پنجاه نفر بودند و كاملاً اطلاع داشتند كه هواپیماهایشان حاوی بمب های شیمیایی است. صدام از سلاح های شیمیایی در مناطق دیگر عراق در شمال و جنوب این كشور استفاده كرده است. در طول قیام های سال 1991 از مواد شیمیایی خفیف بر روی مراقد ائمه در كربلا توسط هلیكوپتر استفاده كرده است. ایران در طو ل جنگ سلاح شیمیایی در اختیار نداشت، زیرا به نظر من اگر ایران چنین سلاحی را در اختیار داشت شاید مقابله به مثل می كرد. این بدین معناست كه سلاح شیمیایی از سوی یكی از طرف های جنگ مورد استفاده قرار گرفته است.»
پی نوشت ها:
1- روزنامه ی اطلاعات سال 1376، شماره ی 21188.

جريمة لا يمكن ان تنساها الانسانية .. شهادات ضحايا حلبجة


ما الذي يقوله الناجون في حلبجة عن ماساتهم؟ وما هي ذكرياتهم عن ذلك اليوم الذي أمطرت فيه قوات صدام حسين الجوية حلبجة وسكانها بوابل من القنابل الكيماوية صبيحة ذلك اليوم الربيعي الجميل الدافئ في 13 مارس (آذار) 1988.ذلك اليوم الذي تحول الى غيوم سود ولهب، ثم حداد طويل بعد مقتل أكثر من 5 آلاف كردي في دقائق. أما الذين نجوا من الموت ولجأوا الى مدن إيران الحدودية، فقد خسر جزء كبير منهم حياتهم في المستشفيات بسبب جراحهم البليغة وحالاتهم الصحية السيئة الناتجة عن الغازات الكيماوية المختلفة التي استعملت في هذه الهجمة المهلكة على الأهالي العزل. هذه الصور والتعليقات هي آراء وانطباعات من بقوا على قيد الحياة في حلبجة، ويتابعون مشاهد محاكمة المجرمين، التي يراد منها أن تغلق صفحة مؤلمة في تاريخ العراق، فما الذي يقوله الضحايا عن ذلك اليوم؟ أين ابني ؟يقول علي محمد، 68 عاما، الذي أصيب مع زوجته بالغازات، وفقد بصره نهائيا. أما زوجته فتبصر قليلا بعد عدد من العمليات الجراحية: «استشهد أحد أبنائي وآخر في عداد المفقودين: لقد ارتكبت كل الجرائم بحق الأكراد والعراقيين عموما، الذين لم تلتئم جراحهم حتى الآن». هؤلاء اعمامييقول سالار عبد الله، 12 عاما، إن أمه حكت له عن الفاجعة. وتابع وهو يشير الى صورة في يده «هؤلاء هم أعمامي وضعتهم في هذا الدفتر». «ليتني مت» هكذا يقول صديق عارف، 45 عاما، وهو لا يزال يعاني من تأثير الغازات، وله 6 شهداء في أسرته. قال: «ليتني مت مثل والدي ووالدتي وإخوتي. لم يبق لي في هذه الدنيا ما أستأنس به.عروس ولكن..حميدة حسن، 36 عاما، كان لها من العمر 18 عاما لما حدثت الفاجعة وكانت عروسا في عامها الأول. قبل أشهر من الهجمات الكيماوية اختطف رجال صدام زوجها الى المجهول. تعرضت حميدة حسن للضربات الكيماوية ونقلت الى إيران بجراحها ومن ثم الى أوسلو عاصمة النرويج. قالت «أعيش دوما مع الآلام، حتى التنفس صعب علي جدا. أنا بحاجة ماسة الى الهواء الرطب لأن أنابيب رئتي فيها جروح مزمنة وتدمى بشكل دائم. بعد تحرير كردستان العراق من أيدي النظام البعثي عام 1991 وعودة الأهالي الى قراهم ومدنهم». وتابعت حميدة «لما رجعنا الى حلبجة، وجدت جثمان زوجي في مقبرة جماعية وبدا وكأنه دفن حيا». نجا باعجوبةكامل عبد القادر، 32 عاما، مدرس للغة العربية في إحدى مدارس حلبجة، له 8 شهداء من أسرته. قال: «توقفت إحدى كليتي عن العمل بسبب الغازات الكيماوية. والآن عندي كلية واحدة وأخبرني الطبيب أنه إذا لم يتبرع أحد ما بإحدى كليتيه لي خلال 8 سنوات فستتوقف كليتي الوحيدة عن العمل وأموت». وأضاف متسائلا: «يا ترى هل يوجد نظام وحشي في هذا العالم مثل نظام صدام حسين؟». يقول محمد عبد الله 64 عاما، يعيش وحيدا في حلبجة، ضعفت عيناه بسبب الغازات الكيماوية. أمامه صورة ابنيه اللذين ماتا بعد القصف الكيماوي: «حتى إعدام صدام لا يعادل حق أحد من أبنائي، فكيف وهو قد دمر بيوت وقلوب الآلاف». قال المواطن أحمد مراد، 68 عاما: «إنه لحدث سعيد أن نرى صدام ومعاونيه قد اعدموا. ما كنا نتوقع رؤية هذا المشهد حتى في المنام، خاصة بالنسبة لمن نجوا من الفاجعة. إنه في الحقيقة شعور رائع». من جهته، قال مجيد حمة فرج، 38 عاما، الذي قضى نحو 15 من أبناء عمومته أثناء قصف المدينة بالأسلحة الكيميائية «اليوم أسعد يوم في حياتي، وانا ارى عقاب المجرمين على جرائمهم.وأضاف فرج، «كنت انتظر بفارغ الصبر اليوم الذي يعدم فيه صدام وعصابته». وقالت منيان محمد أمين، التي فقدت العديد من اقربائها لن ننسى يوم قصف المدينة لقد كان يوماً جحيمياً.واعتبرت أن آثار جريمة حلبجة «مستمرة حتى اليوم لأن العشرات ما زالوا يرقدون في المستشفيات». يشار الى ان حكومة إقليم كردستان نقلت عددا كبيرا من ضحايا القصف الكيميائي لمدينة حلبجة الى النمسا بهدف المعالجة وفي اوقات مختلفة. وقال اسماعيل عبد القادر، احد الذين تلقوا العلاج في النمسا ان «حالتنا الصحية استعصت على الجهات الطبية المحلية في إقليم كردستان، اذ كنا نعاني من ضيق في التنفس وتعبا وتغييرا في لون البشرة». وأضاف «بعدما عايننا الأطباء في النمسا أبلغونا أن حالتنا حرجة وتحتاج الى علاج طويل الأمد. وقال فؤاد بابان، الذي يترأس جمعية «أحياء حلبجة» والعضو في المجلس الوطني الكردستاني (البرلمان)، ان محاكمة واعدام المجرمين تمثل انتصارا لإرادة الشعب العراقي لانهم حولوا العراق الى دمار».
حلبجة: جمال بنجربيني

نجل صاحب شركة ألمانية يعتذر لمدينة حلبجة الشهيدة

في المؤتمر الذي عقد يوم امس الخميس بالبرلمان الألماني بإشراف السيد كلاوديا روتي رئيس حزب الخضر الألماني, والذي خصص لبحث فاجعة حلبجة الشهيدة التي وقعت قبل 20 عاماً, حضر المؤتمر ضيفاً يدعى "رالف تسيمرمن" وهو نجلصاحب احدى الشركات الألمانية التي قامت ببيع مواد كيمياوية لنظام صدام حسين الدكتاتور.
وكان الطاغية صدام حسين قصف في يوم 16/3/1988 مدينة حلبجة الشهيدة بالاسلحة الكيماوية ما ادى الى استشهاد اكثر من 5000 مواطن.
وبعد ان عرف "رالف تسيمرمن" نفسه كابن صاحب شركة باعت مواد كيمياوية لنظام صدام المقبور, قدم باسمه واسم والده الذي توفيّ عام 2001, اعتذاراً لشعب كوردستان واهالي مدينة حلبجة الشهيدة.
وحضر هذا المؤتمر بالاضافة الى رئيس حزب الخضر الالماني وممثل حكومة اقليم كوردستان في ألمانيا والسفير العراقي في برلين ومركز المنظمات الديمقراطية الكوردستانية في الخارج وجهات ومنظمات كوردستانية اخرى.
وعرض "رالف تسيمرمن" توضيحاً في المؤتمر.. عبر فيه عن حزنه, وطالب فيه الاعتذار من اهالي مدينة حلبجة, مشيرا الى ان الاعتذار كان رغبة والده كذلك.

جريمة حلبجة من منظور قانوني/ زهير كاظم عبود


في كل قضية تحقيقية يتولى قضاة التحقيق مهمة التحقيق الابتدائي وجمع الأدلة وتحديد دور المتهمين ، وتعد قضية حلبجة من بين القضايا المهمة التي وقعت أحداثها في ظل سيطرة نظام صدام على العراق ، وتم التستر عليها ومنع تداولها إعلاميا ، ومحاولة السلطة الصدامية ألقاء المسؤولية على الجانب الإيراني . ومن الثابت أن واقعة حلبجة حدثت في 16/ آذار - مارس من العام 1988 قبل وقف الحرب بين الجانبين العراقي والآيراني ، وأنها كانت ضمن سلسلة عمليات الأنفال التي قامت بها القوات المسلحة العراقية ، بأمر من صدام وعلي حسن المجيد ( الملقب بالكيمياوي ) لأبادة شعب كوردستان ( جينوسايد ) ، حيث تم قتل 182 ألف إنسان من مختلف الأجناس والأعمار ، بالإضافة إلى تهديم مئات القرى وتخريب الأراضي الزراعية وتجريف البساتين ، وقد قام الطيران الحربي بإلقاء قنابل على أطراف ووسط مدينة حلبجة تبين أنها تتضمن غاز الخردل وغاز الأعصاب ( السيانيد ) . انتهى التحقيق الابتدائي في ملف قضية حلبجة ، وعلى ضوء ذلك تمت إحالة القضية إلى المحكمة الجنائية العراقية العليا بعد أن استكملت الهيئة التحقيقية تدقيقاتها للأدلة التي توفرت في هذه القضية للأحالة ، وقبل عرض القضية على المحكمة الجنائية صدر حكم قضائي في هولندا على المتهم فرانس أنرات بالسجن لمدة 15 سنة المتهم بتزويد نظام صدام البائد بالمواد الكيمياوية التي سهلت ضرب مدينة حلبجة بالأسلحة الكيمياوية . فقد حكم على رجل الاعمال الهولندي فرانس فان انرات في لاهاي بالسجن 15 عاما لتواطئه في جرائم حرب بسبب تسليمه نظام صدام حسين مواد كيميائية استخدمت خلال هجمات بالغاز على الاكراد العراقيين في الثمانينات . لكن المحكمة رأت ان عملية ابادة وقعت فعلا ضد السكان الاكراد في العراق وخصوصا في حلبجة في آذار/مارس 1988 حيث ادت المجزرة الى سقوط خمسة آلاف قتيل في يوم واحد. وكان فان انرات ملاحقا من قبل محكمة لاهاي بموجب حكم صادر عن المحكمة العليا في هولندا يمنح المحاكم الهولندية سلطة عالمية لمحاكمة الاشخاص الذين يشتبه بتورطهم في جرائم حرب او حملات ابادة فور انتقالهم للاقامة في هولندا.وأذا كانت المحكمة الهولندية وجدت أن الادلة التي توفرت لها في القضية أثبتت قناعتها أن المتهم الهولندي الجنسية مرتكباً لجريمة التواطؤ مع النظام الصدامي وتزويدة بالمواد الكيمياوية المحظورة التي تمت معالجتها وأستعمالها في الحرب العراقية الآيرانية ، وعلى مدينة حلبجة بالذات وهي من المدن الكوردستانية المدنية التي تخلو من أي مقر أو مكان عسكري . وسيكون لهذا الحكم أعتبارا أمام المحكمة الجنائية الثانية التي أحيلت اليها قضية حلبجة ، حيث تم إحالة المتهمين المقبوض عليهم بقضية واحدة ، وأن هناك قضية أخرى تم تفريقها بحق المتهمين الهاربين عن نفس القضية . اعتمدت الأمم المتحدة في العام 1948 اتفاقية لمنع الجريمة والإبادة الجماعية وحددت العقوبة المفروضة على مرتكبيها ، وقد وقعت ألاتفاقية من قبل الدول الأطراف ، دخلت الاتفاقية حيز التطبيق عام 1951 ثم أنضم العراق الى الاتفاقية عام 1959 ، ونصت الاتفاقية على الجرائم التي تندرج تحت تسمية الإبادة الجماعية ومنها قتل أفراد مجموعة أثنية محددة أو تشريدهم ، والاستيلاء على ممتلكاتهم، والاعتداء عليهم جسدياً بقصد إهلاكهم كليا أو جزئيا ، أو أخضاعهم عمدا على إتباع أحوال معيشية تؤدي الى أهلاكهم بشكل كلي أو جزئي، وفرض تدابير لمنع تناسلهم أو تكاثرهم، ، كما جاء في المادة (33) من اتفاقية جنيف الرابعة بشأن حماية الأشخاص المدنيين والتي عقدت سنة 1949 بمنع الهجمات العشوائية التي تنتهك حقوق المدنيين وتعرضهم الى مخاطر جسدية أو في ممتلكاتهم، كما جاء نفس الشيء في الفقرة الأولى من المادة (57) من البروتوكول الإضافي الأول لاتفاقيات جنيف والمعقودة عام 1977معتبراً الأعمال العدائية العسكرية انتهاكا خطيراً لاتفاقية جنيف الرابعة بشأن حماية المدنيين. وعرفت جريمة الإبادة الجماعية بأنها " الأفعال التي ترتكب عن قصد لتدمير كل أو جزء من جماعة قومية أو أثنية أو عنصرية أو دينية" من خلال قتل أعضاء هذه الجماعات، أو إلحاق أذى جسدي أو روحي خطير بأعضائها، أو إخضاعها عمداً لظروف معيشية يراد منها تدميرها كلياً أو جزئياً.. كما أن هذه الجريمة مشمولة بحكم نص المادة 11 أولا وثانيا من قانون المحكمة الجنائية العراقية العليا ، بالإضافة إلى أنها من الجرائم ضد الإنسانية المنصوص عليها في المادة 12 بفقراتها من نفس القانون . وأذ نتمعن في العقوبة المقررة من قبل المحكمة الهولندية للمدان فرانس أنرات نستنتج أن المحكمة والقضاء الهولندي استوعبا الخطورة الإجرامية لمثل هذا الفعل الذي يؤدي بالنتيجة الى مجازر أنسانية وهلاك مجاميع بشرية بهذا السلاح الممنوع والمحرم دولياً ، فجرمت المدان على فعله ، بعد ان ثبت لها استعمال السلاح الكيمياوي من قبل القوات المسلحة العراقية على مدينة حلبجة الكوردية ، حيث نتج الحادث إلى قتل ما لايقل عن 5000 ألاف إنسان بالإضافة إلى أعداد الجرحى والمشوهين والمعوقين ، وما ستخلفه الضربة الكيمياوية على أهل المدينة والطبيعة مستقبلا . وبالإضافة إلى قرار الحكم الصادر من المحكمة الهولندية ، فقد صرح بوضوح وصراحة المتهم نزار الخزرجي الذي كان يشغل منصب رئيس اركان الجيش العراقي آبان الحرب العراقية الآيرانية ، في مقابلة بثتها قناة ( m b c ) اللبنانية عن الضربة الكيمياوية التي وجهت الى مدينة حلبجة ، أجاب الخزرجي في المقابلة المسجلة أنه أتصل به هاتفياً الفريق كامل ساجت أحد قادة الفيالق ( تم اعدامه من قبل صدام لاحقاً ) يخبره بأن طائرات تعرضت الى القوات العراقية المتجحفلة في مدينة حلبجة وماحولها من المرتفعات وتعرضت مدينة حلبجة العراقية الى ضربة بالأسلحة البايلوجية .لم يكن الخزرجي على علم بهذه الضربة كما يزعم ، فأتصل بدوره بوزير الدفاع عدنان خير الله طلفاح ، حيث قال حسب زعم الخزرجي أنه لايعرف أيضاً عن هذه الضربة وسيستعلم عنها من القيادة العسكرية و سيعود ليتصل به ، وفعلاً يقول الخزرجي أنه بعد ساعة ونصف أتصل به وزير الدفاع يخبره أنه علم من صدام شخصياً والذي كان حينها يشغل وظيفة القائد العام للقوات المسلحة العراقية بأن الطائرات عراقية والضربة عراقية وبأمر شخصي من صدام . ويعزو الخزرجي أسباب الضربـة ، أن المتهم علي حسن المجيد الملقب ( بالكيمياوي ) كان أميناً لسر تنظيم الشمال ومقره كركوك ، استخبر من عناصره بأن مدينة حلبجة قد سقطت بأيدي القوات الآيرانية ، فأتصل بصدام الذي اوعز له شخصياً بقصف المدينة بمن فيها من المدنيين بالأسلحة البايلوجية . الشهادة التي قدمها الخزرجي بالصوت والصورة تصلح أن تكون قرينة ودليل على كذب أدعاء ومزاعم المتهم صدام في عدم معرفته بالضربة الكيمياوية للمدنيين العزل من الكرد في مدينة حلبجة ، وشهادة مثل هذه يقدمها رئيس اركان الجيش الأسبق دليل آخر يعزز ويدعم قرار الحكم على المدان الهولندي التي ثبت تعامله بالأسلحة الكيمياوية مع سلطة صدام لضرب حلبجة . ومن يقرأ تفاصيل الضربة الكيمياوية على حلبجة ، ويطالع شهادات الأحياء الناجين من تلك الضربة ، ويتمعن في أسباب انتشار القوات العسكرية المسلحة خارج محيط المدينة لمنع خروج الأهالي المدنيين الفارين منها ، فقد كانت القوات الأمنية العسكرية تحيط بالمدينة وتمنع الدخول والخروج اليها قبل وبعد الضربة ، بالإضافة إلى الشهادات العيانية المهمة للعديد ممن كانوا اثناء الضربة موجودين ، وبالإضافة إلى التقارير الطبية الصادرة من الأطباء والمستشفيات الآيرانية أو المستشفيات الخاصة ، وشهادة الخبراء في هذا المجال ، مع أن تقارير منظمة مراقبة حقوق الإنسان تشير إلى قيام سلطة صدام باستعمال السلاح الكيمياوي ( الذي يطلق عليه العتاد الخاص ) أكثر من مرة وفي أكثر من مكان ، حيث ورد بتقرير السيد أندرو ويتلي ( المدير التنفيذي لمنظمة مراقبة حقوق الأنسان / الشرق الأوسط أن منظمته سجلت أربعين هجمة متفرقة أستعمل فيها الاسلحة الممنوعة ، وأن الضحايا في الغالب من المدنيين . في العام 1990 كلفت وزارة الدفاع الأمريكية لجنة في الكلية الحربية العسكرية الأمريكية في كارليسيل بنسلفانيا ، بدراسة موضوع ( الحرب على العراق ). تشكلت اللجنة من السادة البروفسور ستيفن بليزي والكولونيل دوكلاس . ف ، وليف . آر . بروسنبيرجر ، وجميعهم من كوادر معهد الدراسات الإستراتيجية في الكلية الحربية العسكرية الأمريكية . درسوا الموضوع دراسة معمقة وقدموا تقريرا بـ ( 93) صفحة. يحتوي على معلومات مهمة ومصنفة عن القوات العراقية . نشرت جريدة نيويورك تايمز ملخصا عن التقرير بتاريخ 19/3/1990 يدين سلطة صدام لأستعماله العوامل الكيمياوية ضد المواطنين الأكراد . كما يتوفر لدى أهالي الضحايا وبعض المصابين نسخ طبية تثبت إصابتهم بالأسلحة الكيمياوية ، كما تضمنت جلسات المحاكمة أقرارا للمتهم علي حسن المجيد المتهم الرئيسي في القضية- بأنه أعطى أوامر بتصفية كل من تجاهل أمر إخلاء بلدة حلبجة الكردية من السكان عام 1988.وقال علي حسن المجيد ضمن أقراره أمام المحكمة فيما وصفه بشهادة أمام الله انه أصدر التعليمات باعتبار منطقة حلبجة محظورة وأمر بإعدام كل من لم يغادر هذه القرى ، وإنه يتحمل وحده المسؤولية .لاشك أن المحكمة تحكم بناء على اقتناعها الذي يتكون لديها من الأدلة المقدمة في أي دور من ادوار التحقيق اوالمحاكمة ، وأن المحكمة تستند على إقرار المتهمين أو شهادة الشهود أو محاضر التحقيق والكشوفات الرسمية وتقارير الخبراء والفنيين المختصين ، بالإضافة إلى القرائن والأدلة الأخرى المقررة قانونا . قامت منظمة هيومن رايتس وتش ومنظمات عديدة أخرى تبحث في قضايا حقوق الأنسان بنشر تقاريرها في حينه للإشارة للجهة التي عمدت إلى استعمال الأسلحة الكيمياوية ضد المدن والسكان المدنيين ، كما تم تسجيل أفلام وثائقية ومقابلات صوتية ومرئية بخصوص الضربات الكيماوية .
الأيجابيات في هذه المحاكمة : ليس فقط إدانة المجرمين وتحديد الأفعال الإجرامية التي قام بها كل منهم ودوره في عمليات الإبادة الجماعية وإلحاق الأضرار الجسدية من خلال استعمال الأسلحة المحرمة دوليا ، ,إنما على المحكمة أن تكشف بالدقة الدور الإجرامي لكل مدان تتم أدانته ، ومدى مساهمته الإجرامية في ألاتفاق الجنائي لغرض ارتكاب الجريمة ، وبالنظر لما تمثله خبرة القضاة الدوليين في مثل هذه الجرائم ، وحيث أن قانون المحكمة اجاز في الفقرة خامسا من المادة الثالثة انتداب قضاة من غير العراقيين من ذوي الخبرة في مجال مثل تلك المحاكمات ، والمشهود لهم بالحيادية والاستقامة والنزاهة في العمل ، يقتضي الأمر الاستفادة من هذا النص باعتبار أن هناك أطرافا دولية ساهمت في ارتكاب هذه الجريمة ، مما يستوجب ان يكون المجتمع الدولي ملما بتفاصيل مجريات المحاكمة ، وهذا الأمر منوط باقتراح من رئيس المحكمة إلى رئيس الوزراء ، كما تمثل المحكمة بما توفره من ضمانات للمتهمين من خلال النظرة المتساوية للمتهمين في حقوقهم في محاكمة علنية عادلة ، وإنهم أبرياء حتى تثبت أدانتهم ، ومعرفتهم بمضمون الاتهامات الموجهة إليهم بتفاصيلها وطبيعتها وسببها ، وحضور المحامين في دوري التحقيق او المحاكمة ، وانتداب المحامين عند عدم وجود محام للمتهم ، و حقهم في ألالتزام بالصمت دون ان يفسر هذا الصمت دليلا على البراءة او الأدانة ، فانها تجسد المركز الأنساني والحضاري في سبيل أظهار الحقيقة وما سببه من تتم ادانته من جرائم ضد الإنسانية ، وما تم تطبيقه بحقهم من عقوبات منصوص عليها في قانون المحكمة او قانون العقوبات وفقا لضوابط وأصول جنائية معتمدة ضمن قانون أصول المحاكمات الجزائية العراقي او قواعد الإجراءات وجمع الأدلة الخاصة بالمحكمة ، مع توفر جميع طرق الطعن المقررة قانونا بوجود هيئة قضائية جنائية عليا لتدقيق تلك القرارات . السلبيات : تم تنفيذ حكم الإعدام بالمتهم الرئيسي صدام حسين في قضية جريمة الدجيل قبل أن تتم محاكمته عن هذه القضية ، وقبل ان تستمع المحكمة لأقواله عنها ، وبهذا فقد تم أيقاف الإجراءات القانونية بحقه وفقا للمادة 304 من قانون أصول المحاكمات الجزائية العراقي ، وفقدت المحاكمة عنصرا أساسيا ومتهما رئيسيا كان يمكن لأقراره واعترافاته أو أقواله أمامها أن يوضح أسماء المتهمين الذين تعاونوا في ارتكاب الجريمة ، أو اية معلومات وأسرار يمكن ان تدفع لمعرفة الحقيقة ، حيث تحدث الأعلام الغربي عن دور لبعض الدول وأسماء لبعض المسئولين الذين سوقوا وساهموا في إيصال الأسلحة المحرمة إلى صدام والتي استعملها في عدة أماكن ، كما أن عددا كبيرا من المشتكين والشهود لاتتوفر لهم فرصة الحضور أمام المحكمة الجنائية لأسباب تتعلق بالوضع الأمني أو لارتباطاتهم بأعمال شخصية في دول يقيموا فيها بشكل دائم ، او لظروفهم المادية أو آية ظروف أخرى ، علما بأن سلطات التحقيق والمحاكمة والحكومة الجديدة لم تدرس الخطوات اللازمة لتسهيل تقدم هؤلاء شهاداتهم او شكواهم في المحاكمة . أن جريمة مثل جريمة الأنفال وحلبجة لايمكن اختزالها بعدد قليل من المتهمين ، لأن تلك الجرائم البشعة تعدد فيها الجناة والمساهمين في الاتفاق الجنائي ، الا ان حصر الاتهام بالعدد الذي تقدم من المتهمين الحاضرين يقزم القضية التي راح ضحيتها حوالي خمسة الاف أنسان مدني ، ويحصر الاتهام بعد صدور الأحكام النهائية .
وبهذا فأن الخلل الذي رافق القضية التحقيقية في دور التحقيق لاتستطيع المحكمة الجنائية ان تتلافاه لسعة القضية ، ولعدم قدرة السيطرة على تلافي تلك النواقص في دور المحاكمة . كما لم يتم الإعلان عن أسماء المتهمين الهاربين الذين تم تفريق قضاياهم عن هذه القضية من المتهمين الهاربين .كما تبرز أهمية الوثائق السرية والاتفاقيات المعلنة والمخفية بين العراق في ظل سلطة صدام وبين تلك الشركات والدول التي سهلت عملية وصول الأسلحة الكيمياوية ، وأمام جريمة جنائية تدخل في باب جرائم الإبادة الجماعية والجرائم ضد الإنسانية يقتضي الأمر اطلاع هيئة المحكمة على تلك الوثائق وربطها بأضبارة القضية حتى لاتبقى القضية تدور في فلك التخمين والحدس . ونجد ان من الضروري التعمق مع الطيارين وقيادة الطيران التي نفذت الضربة الكيمياوية لتثبيت الأوامر الصادرة بالضربة الجوية بالسلاح الخاص . ونجد أيضا من أجل تحقيق العدالة أن يتم الالتفات إلى الاتهامات التي توجهها منظمات كوردية وحقوقية تتضمن العديد من أسماء الضحايا والمشتكين ، تتوجه باتهامها إلى أسماء أشخاص موجودين داخل السلطة اليوم أو خارجها ، فكل متهم بريء حتى تثبت أدانته ، ولابأس من التثبت من حقيقة الاتهامات ، حيث يسجل تجاهل تلك النداءات والشكاوى موقفا سلبيا ليس له أساس أو سند من القانون .

کثرة الجنائز في قریة عنب

13 من مارس عام 1988م في احد الایام الباردة و المُثلجة في جبهات الغرب ، شُنّت عملیات بموازات سلسلة عملیات و الفجر 10 باستهداف مدینة زور العراقیة(حلبجة). وقد سار کل شیئ حسبما خطط له مسبقاً.
و اخذت اغلب آلیات العدو و اجهزته کغنائم و قد أُسّر بعض قوات العدو و قَُتل العدید منهم. و حررت المنطقة المستهدفة بشکل کامل 100%. حسب الخطة قدسیطرنا علی الف کیلو متر مربع. إن هذه المنطقة (حلبجة) کانت دوما في صراع و حروب دامیة بین شعبها و الحکومة العراقیة آنذاك. وکان لهؤلاء الناس الدور الکبیر في مساعدة القوات الایرانیة طوال سنین الحرب المفروضة وکانت من المدن التي انتفضت ضد النظام الحاکم عدة مرات.
في الساعة الـ10 صباحاً من یوم15 مارس 1987م و علی الهضاب المطلة علی مدینة حلبجة في نقطة من الارتفاعات جنوبيّ المدینة کتب اراقب العمق الوسیع لهذه المنطقة بمنظار المراقبة. وسعةٌ لا یمکن رؤیتها بالعین المجردة جیداً . کانت الطائرات العراقیة تبادر الی قصف بعض النقاط ولکنها لم تتمکن من ایراد خسائر جسیمة. کانت ردّة فعل الناس في حلبجة عند دخول القوات الایرانیة ایجابیة جداً . وعندما دخلت انا شخصیاً الی المدینة بالسیارة واجهت الترحیب و التلویح الکثیف للناس بالنسبة لقواتنا و کان الاطفال یقلدون حرکة الکبار و یلوحون بأیدیهم الصغیرة إلینا .
و في الصباح الباکر قام احد المواطنین کعادته في کل یوم بفتح حانوته الصغیر و الجلوس علی کرسیه. و قد قدم بعض المدنیین امام ارجل القوات الایرانیة القرابین. ولم تقع بین المواطنین و قواتنا أیة مقاومة او اشتباکات. وهذا یحکي عن قبول الناس للامر . و کان حضور الناس بالشکل المعتاد لا یِوصف ابداً .کان العدو البعثي قد حوصر تماماً ، و کانوا یقعون بالأسر افواجاً افواجا و قد حصلنا علی غنائم کثیرة . بعد تفقد المدینة رجعنا الی المقر . و فجأة رأینا عدد کبیراً من الطائرات العراقیة في السماء .
وبعد مناورات سریعة القت عدداً کبیراًَمن القذائف علی المدینة، ولکن لم تدوي اصوات انفجارات قویة کالمعتاد . ثمّ صرخ الجمیع «کیمیاوي، کیمیاوي» و اختفت المدینة في اعمدة من الغازات الکثیفة. و بعد لحظات ظهرت عدد من الطائرات الاخری في السماء و قصفت القری المحیطة بحلبجة و التي تدعی «اِنب» و «ابا عبیده» بالکیماوي.
وبعد ساعة عندما هدأت الاوضاع نسبیاً، ولکن أي هدوء؟؟ هدوء ممیت، یصحبه عدد کبیر من جنائز العجزة و الاطفال و النساء و الرجال و... الذین سقطوا کالاوراق الخریفیة في الشوارع و الأزقة ، و کانوا منتشرین في السرادیب و البیوت . و سُمع صوت الطائرة مرّة اخری، نظرنا في السماء لنری الطائرة حیث سمعنا صوت انفجارات خفیفة للقذائف الکیماویة مرّة اخری ...و مرة اخری... بعد ثلاثة ایام من هذه الواقعة کنت أمرّ من طریق « نوسود» الی حلبجة حیث مررت بقریة «اِنب» في الساعة 12 لیلاً، کان الطریق مظلما جداً و کان یمرّ من وسط بیوت قریة «اِنب» کنت انتظر الوصول الی المدینة وکانت هذه المرة الاولی التي اعبر من هذه القریة بعد القصف الکیماوي و اذ کان هذا الطریق الرئیسي. تهیّأ لي انني رأیت بعض الجنائز امام السیارة وسط الطریق . کان الطریق شدید الظلام فتصوّرت ان بعض جذوع الاشجار قد اغلقت الطریق فنزلت من السیارة لإزاحتها فرأیت الطریق مملوء بالجنائز . الرجل و المرأة ، الشاب و الطفل ...
شعرت بالقشعریرة في جسدي . و کاد قلبي ان یتوقف ... یاالله ماذا أری... وجّهت ضوء المرکبة علیهم و في ذلك الوقت فهمت ماذا جری هنا ؟
مئات الاجساد من النساء و الرجال و الاطفال و الشباب و العجائز ملتویة بعضها ببعض و متراكمة واحدة فوق الاخری و قد ملأت الطریق الرئیسي .و کان وسط هذه الاجساد سیارات شحن صغیرة مملوئة بالاجساد و من الظاهر أنها کانت تلوذ بالفرار و اختنقت حینها . لزمتني العبرة و فهمت ان الانسان الی أي حدّ یتمکن ان یتّصف بالوحشیة والحیوانیة. رائحة الغازات الخانقة، الخردل و السیانور الکریهة لم تدعني ان اتوقف اکثر من ذلك. رکبت السیارة و ذهبت من طریق آخر. و تصوّرت أنّ هذا الذي رآیته کلّ ما حدث في هذه القریة الی أن عدّت مرة اخری في الیوم الثاني الی «اِنب».
الله اکبر...الله اکبر الی اي حدّ یتمکن الانسان ان یخوض في السبوعیة ، إن القریة من اولها الی آخرها و الی شعاع مئة متر عنها و کذلك داخل جمیع البیوت، السرادیب، الازقة، الشوارع الاصلیة و بجنب العیون و...کانت الاجساد في کل مکان. وما مدی صبر الله حیث لم یرسل عذابه في ذلك الآن علی جُنات بغداد .
وفي الجهة الاخری من هذه القریة الصغیرة حیث تبعد 5 کیلو مترات عن حلبجة کان عدد کبیر من النساء و الاطفال جالسین .من الواضح أنهم کانوا ینتظرون و یستعدون للحرکة او الفرار. لانهم کان بأیدیهم وسائل و معدات خفیفة یدویة وقد اختنقوا جمیعهم مع بعضهم البعض و في الجانب الآخر خارج القریةو بقرب العین تجمع العشرات من الاشخاص بقرب الماء تحت الظل و بعد القصف الکیماوي استشهد الجمیع في مکانهم و سقط البعض منهم في الماء.
إن افجع مشهد رأیته ، مشهد اجتماع 15 او 20 طفلاً کانت تتراوح اعمارهم بین العام و السبعة اعوام .
الناس الذین قد هلعوا و فرّوا من الخوف قد استشهدوا في الطریق. اجساد الاطفال بدون والدیهم و اجساد الاب و الام من دون اطفالهم و النساء بدون ازواجهم و الرجال بدون اطفالهم و... کانت شدّة القصف کبیرة جداً حیث شملت الطیور في السماء و الانعام و الاحشام . و قد اختنق عدد من الاهالي بین احشامهم في بیوتهم .
بعد ایام جائت هیئة من جانب الامم المتحدة لدراسة الوضع في المنطقة . کانت هیئةطبیة ـ عسکریة لتجري دراسة حول صحةو سقم القضیةو ترسل تقریرها .
و خلال زیارة هذه الهیئة ، کانت شدّة رائحة الغازات الخانقة و ایضاً رائحة شهداء انب و حلبجة جراء الغاز، بالشکل الذي ومع ارتداء الاقنعة و الادوات الامنیة ولکنهم لم یتمکنوا من التوقف کثیراً في اِنب و بمشاهدة الوضع و اجساد الاطفال، الکبار و العجائزو النساء و...اعدوا تقریرهم.
و بعد مضي شهر نشرت الامم المتحدة تقریراً جاء في جزء منه :لم یصلنا تقریراً موثقاً حول استخدام العراق للاسلحة الکیماویة في حلبجة ...!! وطبعاً کان هذا بجهود ایران حیث اعترفت بهذا الحد.
یجب ان تبقی«اِنب» في التاریخ. و یجب ان تسجل حلبجة في التاریخ. و یجب ان تنقل للاجیال جرائم البعث العراقي في«انب»و «حلبجة» کما تنقل جرائم الصهیونیة في «تل زعتر» و «دیر یاسین» .

خاطرات محمد رضا میر معیني ـ المقاتل و التعبوي ـ عن قصف حلبجة الکیماوي

صحیفة جمهوري اسلامي ایران، العدد3194، السنة الثانیةعشر ،10 حزیران 1990م

http://www.chemical-victim.com/khaterat-ar1.aspx


الهروب من حلبجة


ذكريات احد الضباط الاسرى العراقيين ( آمر سرية الإسناد )

كان من الواجب علينا الحضور في الاجتماع الذى كان يعقد كل ليلة في مقر اللواء، آمر اللواء كان ضابطا ً تكريتيا ً ،غالباً كانوا يوضحون لنا التغييرات التي تطرأ على جبهات القتال والواجبات المتعلقه بمقرنا ، في تلك الليلة ( ومن غير المألوف) تعبنا من الانتظار، لكن الضابط لم يحضر، قررنا اخيرا ترك قاعة الاجتماع ، الا انه جاء على حين غفلة وقال لنا : عليكم ان تذهبوا و تعدوا وحداتكم حالا ، سوف نتحرك بعد 9 ساعات تماماً! وفي الوقت الذي هممنا مع بقية القادة للخروج من الباب ، نادانا باعلى صوته وقال : انك مسؤول سرية المدفعية منذ هذه اللحظة.
الساعة الخامسة و النصف من صباح يوم 12/8/1988م (23/11/1366ه.ش)، وفي ذلك الحين لم نكن نعلم أبدا ولو قيد أنمله كيف كانت الاوضاع ، اتجهوا بنا نحو المناطق الشماليه من الجبهة ، وكان كل واحد منا جالسا في مكانه وعلامات الاضطراب والقلق تلوح في وجهه ولم نكن نعلم الى اين يتجهون بنا ، او اية مهمة سوف توكل علینا ، بعد حين من الزمن و كان قد حان المساء وصلنا بالقرب من مدينة «خانقين» وقد امرونا بانزال امتعتعنا للاستراحة هناك، وقد تصورنا بان تلك المنطقه هي المكان الذي كان مقرراً انجاز مهمتنا فيها وان هذا التصور الخاطئ قد خفف قليلا من قلقنا ، لان تلك المنطقه كانت هادئة نسبيا ، إلا إن هذا الوضع لم يدم طويلا، فقبل ان تلوح اشعة الشمس الذهبية ، تحركت القافلة مرة اخرِى ، ولم نكن نعلم الى اين يأخذوننا ،بعد مضي عدة ساعات، اتجهنا نحو طريق لايوجد في سهوله غير الثعبان وفي جباله غير الصمت، باتجاه(مدينة السليمانية)، وقعنا جميعا في حيرة من ذلك لان في تلك النواحي لم تكن سوى اشتباكات متفرقة بين الجيش والقوى الكردية المعارضة . لماذا ارسلونا الى تلك المنطقه ؟
ليلة 14/3/1988م.(25/11/1366ه.ش) وصلنا الى منطقة بإسم «عربد» التي لا تبعد سوى مسافة قليلة عن الخط الامامي ، انزلنا متاعنا و على حين غفلة امطرتنا المدفعية الثقيلة بوابل من القذائف ومدافع الهاون ترافقها اصواتها المرعبة و كان هذا استقبالاً حاراً لنا ، لقد با غتونا بذلك ، قضينا تلك الليلة بالذعر والخوف تحت المدفعية الثقيلة للقوات الايرانية عند طلوع الفجر وضعنا امتعتنا في الشاحنات و بدأنا السفر .
لكننا كنا نعلم ان المقصد كان مدينة "حلبجه" هذه المرة ، وطيلة مدة السفر كان الايرانيون يقصفوننا ، اذ كانت تسمع اصوات الانفجارات المرعبة طوال الطريق ، بعد عدة ساعات وصلنا الى المكان الذي قرروا استقرارنا فيه وقالوا بان ماموريتنا هي المحافظة على البحيرات المحيطة بمدينة«حلبجة» ، بعد وصولنا بلحظة واحدة امطرتنا المدفعية الايرانية بقذائفها الكثيفة ، وقد اتضح لنا بانهم لا يبعدون عنا سوى عدة اقدام ،بعد مضي ساعة من الزمن ، اعطونا امرا بتغيير مكاننا و بسرعة ، لم يمضي الا بعض الوقت اذ اصبحنا داخل المدينة، يبدو ان القوات الايرانية كانت تتجه بسرعة نحو المدينة ، وقامت قواتنا بهجوم مضاد الا انه لم نخرج سوى بالخسائر الفادحة في الاليات والمعدات .
في صباح اليوم التالي على الرغم من توقف القصف من قبل القوات الايرانية الا اننا كنا نتخوف من هجومهم من جديد لذا فقد بدأنا هجوماً معاكساً بتجهيزات أكثر، الاانه قد باء بالفشل . في اوج الاشتباكات سمعنا خبراً فورياً، بأن القوات الايرانية قد نجحت من قطع الطريق الرئيسي للمنطقة الذي یربط المدينة مع المناطق الاخرى. و على هذه الحال أخذوا كافة المساعدات و المؤونات التي ارسلت الينا بعد ذلك طلب مني آمر اللواء حماية كافة افراد الفوج باطلاق القذائف المدفعية فقد اصبحت في حيرة كيف اخرج من هذا المأزق و ذلك لانه لم تكن لدي معلومات لا عن هذه المنطقة و لا عن مكان استقرار قواتنا، و لا عن مدى بعد القوات الايرانية عنا اذ إن تلك المنطقة كانت منطقة سكنية و مجهولة بالنسبة لي و لم أكن امتلك ولو خارطة بسيطة عنها تعطيني بعض المساعدة و لذلك فإن اطلاق النار كان عملاً غير مقبول و من جانب آخر فقد كنت خائفاً من اتهامي بالخوف و الخيانة اذا تأخرت في اطلاق النار و على هذا الاساس فان خوفي و اضطرابي اضطرني الى اطلاق النار عشوائياً لكي تصل اصواتها الى اسماعهم و لم اعير اهتماماً قط حماية افراد الفوج بقدر الهروب من اتهامهم لي بالخيانة ، على حين غفلة احد الجنود اصيب بـ
I.P.G. بحالة نفسيه من شدة الخوف فوضع يده على زمام سلاح من نوع 9 و اطلق النارعشوائيا ، اصيبت رجلي اليمنى على اثر ذلك بحروق شديدة من جانب اخر بدأ الايرانيون بقصفنا ،وعلى الرغم من الآلام الشديدة التي كنت اشعر بها الاانني تمكنت من الهروب الى داخل سيارة كانت واقفة على جانب الطريق واخيرا انقضت تلك الليلة بالرعب والخوف وطلع علينا صباح اليوم (15\3\1988م) (24\12\1366ه ش) وقد تحسن حالي قليلا، وقد فهمت بأن مقر الإيرانيين قريبا جدا منّا ، وبعد عدة ساعات نظرت في جهاز منظار المراقبة فشاهدت أن الإيرانيين قد أتجهوا بإتجاه مدينة حلبچة ، وفجأة جاء آمر اللواء وقال لنا بلحن بائس: يجب أن تسحبوا المدافع الی داخل المدينة !!
فإذا أضطررنا نستطيع ان ننسحب الى الخلف بسهولة ، فأن الإيرانيين يتقدمون بسرعة . وقد أنتقلنا سريعاً الی داخل المدينة ، وبهذا العمل يمكننا تأخير المواجهة مع الإيرانيين ولو مدة ساعة . إن أفراد الفوج كانوا في حالة شديدة من القلق والأضطراب بسبب إنتظار أمر الأنسحاب الی الوراء ، حتی أن بعض الأفراد قبل صدور الأوامر لاذوا بالفرار ،وبمجرد صدورالأوامر بالأنسحاب فإن الكثير من الأفراد لاذوا بالفرار سواءا راكبين لعجلاتهم ام مهرولين وراءها لانهم لم يتمكنوا من الالتحاق بها. وكان هنالك طريق واحد تسلكه السيارات وهو علی مقربة من الإيرانيين ، وبالرغم من ذلك فقد ملئ الشارع بأفرادنا المذعورين.
وقد كان الأيرانيون يتوقعون ذلك ويراقبون الوضع بدقة ، وقد تهيئوا لنا وصوبوا مدافعهم نحو الطريق ، وعند وصولنا الی النقطة المناسبة في الطريق ، فجأة أمطرونا بوابل من نيران قذائف مدفعيتهم وقذائف الهاون ، وبذلك قطعوا الطريق علينا ولم نتمكن من التقدم ولو لمتر واحد . ومع مرور الوقت تتزايد نيران قذائفهم ويزداد عدد القتلی والجرحی ، ومن تمكن من الفرار لم يعبأ بأصحابه من الجرحی وتركوهم للموت، وبعد ساعة من الهرولة والمشي المضنك وصلنا قرية « عنب ». وكانت القرية تبدو هادئه ، الا أنه لم يخفی ملجئنا عن أنظار القوات الايرانيه ، فسرعان ما امطرتنا بوابل من القذائف فأضطرتنا الی ترك القرية ، ففررنا مرة أخری من القرية الی الغابات القريبة منها ، مذهولين لا ندري الى اي طرف نتجه ، ثم واصلنا الفرار حتى وصلنا الى طريق ضيقة كتب في اولها لافتة تشير الى " مدينة سيروان" فسرنا باتجاه تلك المدينة. واخيرا وصلنا الی سيروان واذا بها خالية من اي كائن حي ، اصبحنا عدة مجاميع كل مجموعة دخلت احدى تلك البيوت الخالية ، كذلك انا وآمر اللواء وعددا من محافظيه وبعض الضباط الاخرين دخلنا احدى تلك البيوت ، ومن شدة الجوع اكلنا ما كان موجودا فيها ، وأتخذ كل واحد منا زاوية من البيت واستغرقنا في النوم .
لم يبق شيئا حتى مطلع الفجر ، فأستيقظنا من نومنا القصير على صوت آمر اللواء عندما كان يحاول الاتصال بامر الفرقة بواسطة اللاسلكي ، فعلمنا بخبر أسوء هو سقوط الفرقة كلها في حلقة حصار الإيرانيين ، فأصبنا باليأس لسماع هذا الخبر ، قد طلبوا منّا يد المساعدة لنجاتهم !! ، فوعدهم آمر اللواء بذلك وكأنه لا يعرف أوضاعنا المزرية فأجابهم قائلا: لاتتحيروا سوف نأتي سريعا لكسر الحصار بمجموعة من المدرعات !!
عندما سمع آمر الفرقة ذلك فإنه أخذ يردد هذه الكلمات ( تعالوا بسرعة) كالمجانين .بعدها أمر آمر اللواء وقال: أذهبوا بسرعة وأجمعوا قواتكم لنذهب لكسر الحصار .
وقد تهيئنا للخروج من القرية مع طلوع الفجر ليوم 16/3/1988م(25/12/1366 ه.ش) ، فإذا بنا نسمع صوت صفير الأطلاقات النارية للقوات الإيرانية ، فملأ قلوبنا الخوف والرعب ، وإذا بهم قد حاصروا كل القرية التي كنا فيها ، وبهذه الإطلاقات أرادوا أن يضطرونا للتسليم ، وفهمنا بأن الإيرانيين كانوا يتعقبوننا منذ فترة وكانوا بإنتظار اللحظة المناسبة لمحاصرتنا ، وعندما تم ذلك أمطرونا بوابل قذائفهم ، فسقطت كل بيوت القرية بأيدي الإيرانيين ، عدا البيت الذي كنا فيه مع آمر اللواء ، فإنه لم يرض بالإستسلام وكان في عناده لايقل عن صدام . وبسبب ذلك زادت اطلاقاتهم النارية علينا بحيث سقط الكثير من الافراد في زوايا البيت مخضبين بدمائهم ، و ان بعض افراد القوات الايرانية قد رصدونا بصعودهم على صخرة ، والبعض الآخر قاموا بمحاصرة كاملة للبيت ، خيم السكوت للحظات قليلة، بعد ذلك قطع الهدوء المؤقت بانفجار قنبلة يدوية قد خرقت جدار البيت و سقطت داخله و قد استمر سقوط القنابل اليدوية واحدة تلو الاخرى جعلت الافراد يتساقطون على الارض فمنهم من قتل ومنهم من كان يئنّ من شدة الالم ، وفي الوقت الذي لم تجبر القنابل اليدوية ذلك الآمر المغرور والاناني بالإستسلام ، فان اطلاقات اللآربي جي قد اطلقت علينا بكثافه بحيث ان محافظي آمر اللواء لم يبق منهم سوى شخص واحد وان كل من:آمري الكتائب ، معاون آمر اللواء ، رئيس الأركان،والعقيد ، كلهم قد قتلوا الا ان امر اللواء بقي على عناده ، الى ان سمع زئير محركات اثنين من الدبابات الايرانية كانت قد توجهت نحونا ،في ذلك الوقت قال لنا بوجه عابس وحزين : انزعوا رتبكم ، اتلفوا كل ما تملكونه من التقارير ،الا ان احد الجنود اخذ قطعه من الخشب خباها تحت ثيابه وشيئا فشيئا ذهب باتجاه باب الخروج ، ونحن قد حبسنا انفاسنا وكادت قلوبنا ان تقف من الخوف، ولم يتصور احد هل سوف يقتل ام يبقى حيا حتى اللحظات أخرى ، بعد ذلك خيم الهدوء على القريه وعليه فاننا قد تجرانا وباطمئنان رفعنا ايادينا فوق رؤوسنا وخرجنا واحدا تلو الاخر من البيت ، وقد ادهشنا ان الذين جعلونا نستسلم لم يكونوا سوى مجموعة من الشباب حديثي السن وقد قابلونا بوجوه باسمه وبشوشة ، قد اخجلونا باخلاقهم الطيبة ،إذ إننا قبل عدة دقائق كنا نطلق النيران عشوائياً عليهم كي نبقى سالمين لكننا الآن نواجه اشخاصاً ذو رحمة قدموا لنا الخبز و الماء و البسكويت و سقوا جرحانا الماء و عندما شاهدت تعاملهم الحسن معنا فانني قد اعطيتهم كل ما عندي من المعلومات التي امتلكها. تم/


المصدر: «كتاب فرار از حلبجه» (الهروب من حلبجه)، ترجمة حميد محمدي، نشر‌«حوزه هنري»، عام 1993م./1372 ه.ش

http://www.chemical-victim.com/khaterat-ar2.aspx



مأساة مدينة حلبجة على أثر الهجوم بالأسلحة الكيميائية عليها

الوثيقة رقم: 193559, 28/12/1366 (18/3/1988) ارشيف مركز دراسات و تحقيقات الحرب.

"يعتبر قيام الطائرات العراقية بقصف مدينة حلبجة بالأسلحة الكيمائية من أبرز الأحداث الأليمة التي جرت خلال الحرب الإيرانية العراقية. وفقاً للإحصاءات الرسمية, سقط خلال هذا العدوان أكثر من خمسة ألاف مدنياً معظمهم من الأطفال و النساء. تحكي هذه الوثيقة ذكريات أحد المجاهدين الذين كانوا ضمن مقر قوات القدس, و الذي كان حاضراً آنذاك و شاهد العدوان و ما جرى في المدينة, و ها نحن هنا نقدمها إليكم من أجل أن يتعرف القارئ العزيز على ما إقترفته القوات العراقية خلال هذا العدوان الآثم".

مرة أخرى عدت إلى مدينة حلبجة سالكاً الطريق الترابية الضيقة التي تؤدي الى المدينة, و بسرعة عملت على الوصول الى المكان الذي كان قد تعرض للقصف الجوي منذ بضع ساعات.
في البداية و بعد سيطرتنا على المدينة, كانت الأمور تسير بشكل طبيعي, كان الناس داخل المدينة يسارعون نحو المجاهدين و يقدمون المساعدة اللازمة لنا. حتى أنهم كانوا يدلونا على الجنود العراقيين الذين كانوا قد إختبأوا داخل البيوت لكي نقوم بأسرهم. لم يكن أحد يتوقع أن تصير الأمور إلى ما آلت إليه.
أدت تقارير الفارين من المدينة و التي نقلوها الى الضباط العراقيين و بعد إطلاع صدام شخصياً على الأوضاع في المدينة و كيفية تعاطي أهالي المدينة مع المجاهدين كلها عوامل ساهمت بشكل كبير في أن يتم الهجوم الوحشي على هذه المدينة و قيام العدو بهذا الهجوم غير إلانساني ضد الشعب الأعزل في مدينة حلبجة.
في البداية تم قصف المدينة بالصواريخ الحربية و بعدها بدأت تنهال على المدينة القنابل الكيمائية. عندما وصلت الى تجمع للناس لاحظت أن أكثرهم من النساء و الأطفال, حيث كان هناك رجل بين كل عشرة أشخاص, و كان لا يدري ماذا يفعل. شاهدت في مركز البلدية في المنطقة عدداً من الشهداء, و من شدة خوفي من التعرض للإصابة بالأسلحة الكيماوية عملت على الوصول بسرعة الى حيث كان الناس مجتمعين. عندما رأوني هرعوا نحوي. كان عددهم حوالي المئة, و لم أكن قادراً على أن أحملهم جميعاً, فلقد كانت السيارة التي أقودها عبارة عن باص صغير لا يتسع لهذا العدد, عندها قررت أن أنقل حوالي عشرين شخصاً من النساء و الأطفال الذين تعرضوا للإصابة بالأسلحة الكيماوية. حيث ركبوا في السيارة التي كانت لا تتسع لنصف هذا العدد من الركاب.
إنطلقت بسرعة, و عملت للخروج من المكان الذي قد تلوث بالغازات الكيماوية بشكل كبير. كنا نعبر من بين البيوت و خلال النار و الغبار الذي كان يتصاعد من البيوت المحترقة. عندها تجدد القصف و عادت القنابل و القذائف الكيماوية لتتساقط على المدينة. حاولت تغيير مسيري, و سلكت طريقاَ لا أعرفه الى ان وصلت في النهاية إلى الطريق الترابية التي أعرفها.
كنت أشاهد خلفي و من خلال المرآة, وجوه الأطفال و النساء الخائفة و التي سيطر عليها الرعب و القلق حيث كان لا أحد يدري ما يفعل و لا أين علق الرجال في القصف الذي إنهمر على المدينة, كانت الأطفال تذكرني بالأطفال في مدينتي عندما كانت تتعرض للقصف.
في هذا الوقت, تجدد القصف على المدينة. و عندما لم ألاحظ أي أثر لإنفجار فهمت أن هذه القنابل هي كيماوية. على هذا, عملت على الإبتعاد عن المنطقة. كان هناك عدد من المقاومين المنتشرين في أرجاء المدينة و كانوا يعملون على إنقاذ الناس و مساعدتهم دون أن يرهبهم القصف المنهمر على المدينة. كانوا يخجلون من وضع القناع أمام الناس المدنيين.
كان يجلس إلى جنبي ثلاثة أشخاص يبكون, فقد فقدوا بصرهم و باتوا عاجزين عن رؤية ما حولهم. كنت أجتاز المطبات التي كانت على الطريق بسرعة فائقة, حيث کانت النساء و الأطفال الذين كانوا معي كانوا منزعجين من شدة السرعة التي كنت أسير بها. وعندما وصلت الى نهر صغير قريب من المدينة نزل الجميع ليغسلوا وجوههم و عيونهم لعلهم بذلك يتمكنون من تخفيف الضرر الذي لحق بهم جراء تعرضهم للأسلحة الكيماوية. بعدها عاودت المسير و إبتعدت عن المدينة حيث لم أعد أعلم ماذا يجري على الناس هناك. كنت أنزعج بشكل كبير كلما نظرت في المرآة لأطمئن على من كان معي. لقد سقط هؤلاء ضحية الظلم و الفساد و الشياطين الخبيثة في هذا العصر.
شعرت حينها أنني أعرف هؤلاء الناس من قبل. كانت دموعي تنهمر على خدي من غير وعي كلما كان يقع نظري على الأطفال الذين جلسوا بقربي, حيث کانت وجوههم قد إنتفخت. عندما وصلنا الى أول طلعة, توقفت السيارة عن المسير, حاولت عدة مرات أن أضغط على دعسة الوقود, كانت السيارة تسير ببطء لتعود و تقف من جديد. أتأمل الوجوه القلقة للركاب و أعاود المحاولة مجدداً. كلما كان يعلوا صوت إنفجار كان خوفنا يزداد و يتجدد. أتمتم بالدعاء. كان قلقي على من معي كبيراً, وددت أن أوصلهم الى أول مكان يمكن أن يكون آمناً بالنسبة لهم كي أعود و أنقذ الباقين.
سمعت صوتاً أعرفه, دققت أكثر, و بدأ قلبي يرتجف حتى كاد يقفز من مكانه, كان الصوت يأتي من الركاب الذين كانوا معي, كانو خلفي يرددون شعار "لا إله إلا الله". كانت النسوة في السيارة يتحملن كل الآلام على الرغم من تعرضهن للإصابة بالأسلحة الكيماوية و على رغم أنهن فقدن بصرهن و بتن لا يقدرن على التمتع بجمال الطبيعة من حولنا. تذكرت عندها "شعب أبي طاب", و الأخوات اللواتي إستشهدن في حادثة "17 شهريور" (7 أيلول من العام 1978) و الشهداء الذين سقطوا ظلماً في "شوارع مكة", كلها صور تداعت أمام ناظري, أحسست أنني أحلم, ولكن لا, إن ما أراه هو حقيقة.
عندما سمعت هذا الشعار الجميل إزداد عزمي و صممت أكثر على متابعة المسير, تحركت السيارة ثانية. كان يصرخون "لا إله إلا الله" فتفوح رائحة الدم و عطر كربلاء. أردت أن أصرخ, و أردت أن أقف على قمة جبل "بالامبو" لأصرخ و أقول للناس ما صنعه هذا الشعب و ما هي البطولة و الملاحم التي يسطرونها. أشعر أنني عاجز عن النظر إلي هذا العظمة و هذه المعنويات العالية, حاولت السيطرة على نفسي, خنقتني العبرة و الغصة, و إنطلقت شفتاي لتردد ما يرددون.

كانت هذه الأفكار تعبر ذهني كالبرق, لقد كانت الحدود مغلقة و هؤلاء الناس لم يكونوا قد شاهدوا الإمام الخميني, لم تمض بضع ساعات على وصولنا إليهم, إلا أنهم يطلقون ذات الشعار الذي نطلقه, النساء هنا ترتدي الحجاب كما يرتديه أهلنا, و ها هم يرفعون قبضاتهم يطلقون ذات الشعار, ترى أين هي المصيبة التي حلت بهم.
أشعر أنني صغير أمامهم! من بين كل المدن الإيرانية التي تعرضت للحرب, كانت مدينة "بستان" ذات مكانة خاصة لدي, و كان أشد ما يؤلمني مظلومية الأسرى الذين إستشهدوا بعد أسرهم.
الآن أشعر أن حلبجة هناك, تشارك "بستان" في المصيبة, و تجمع كلا المدينتين روح مشتركة و شعار مشترك, ترى من يعلم ما الذي يجري؟
وصلت الى جبل "بالامبو" المشرف على مدينة حلبجة, و هناك انزلت ضيوف الجمهورية الإسلامية لأسلمهم الى الأخوة في مركز الطوارئ. تركت قلبي عندهم و عدت مسرعاً الى المدينة. هذه المرة صرت أعرف الطريق جيداً. مررت قرب إحدى الأبنية التي كانت تغطي إحدى جدرانها صورة كبيرة لصدام, هناك إستوقفني رجل و طلب مني المساعدة. كانت المنطقة هادئة تماماً, ترددت بمساعدته, و في النهاية قررت العودة الى حيث تجمع عدد من الناس. عبرت بسرعة من أمام أنقاض الأبنية. كانت الفوضى تعم السوق الرئيسي في المدينة, فقد تناثرت أبواب المحال التجارية و تبعثرت في كل مكان و ذلك على أثر الصواريخ الجوية التي أطلقتها طائرات البعثيين.
سعيت جاهداً لكي أتجنب أن تصاب دواليب سيارتي بضرر. عنما وصلت الى أخر المدينة, وقفت على مفترق ثلاث طرق حيث تجمع الناس هناك, ترجلت من السيارة لأشاهد أفجع منظر في حياتي.
"لقد إستشهد الجميع, و لم يبق أحد على قيد الحياة", شاهدت بالقرب مني رجل و أطفاله الخمسة في حالة الإحتضار, دنوت منهم ونظرت الى وجوه الأطفال, عندها تقدم أحد المجاهدين ليلتقط زجاجة اللبن من الأرض و يضعها الى جانب الطفل الشهيد. وفقت عندها و نظرت إلى أخر الشارع, و ما شعرت إلا و أنا أتمتم من غير وعي عبارة "باز اين تشه شورش در خلق عالم است" (ما هذه الحركة في خلق هذا العالم)
يا إلهي لقد إستشهد الجميع, لقد كانوا معنا يطلقون ذات الشعار الذي نطلقه. منذ قليل كانوا يضمون أطفالهم الى صدورهم. لقد شاهدت إمرأة تضم رضيعها إلى صدرها و قد إستشهد كلاهما. كان حجاب المرأة و براءة الطفل أتم و أكمل من أي شيء آخر.
كانت قدماي ترتجف كلما مررت بين الشهداء الذين كانت غالبيتهم من النساء و الأطفال. وبينما أنا كذلك إذ وقعت عيني على علم أحمر كتب عليه "ثار الله", فتذكرت ما جرى في كربلاء و إرتسمت في ذهني ذكرى الحسين عليه السلام و شهادته. لقد قام هؤلاء بقتل ضيوف الجمهورية الإسلامية بكل قسوة, و هذا ما ذكرني بقول الرسول الأكرم (ص) حيث قال: "ولد الإسلام غريباً, ونشأ غريباً و سيعود غريباً". احدق في وجوه الأطفال الجميلة و الطاهرة, كأنهم نيام. أرى بعضهم جميلاً كأنهم لعبة. إن وجه الميت مخيف بالنسبة إلينا لأننا لم نعتاد على الموت و لأنه غريب علينا. إلا أن هؤلاء الذين كانوا متفاوتين, فلقد لبوا دعوة الحق تعالى و إستجابوا الى نداء عزيزفاطمة الزهراء (ع) "هل من ناصر ينصرني" وما كان اروع لقائهم بالمحبوب.
إن كتاباً كاملاً لا يكفي لكي أصف كل واحد من هؤلاء و كيف كانت شهادته. تجولت بين البيوت و أنا أبكي شهادة هؤلاء. كلما أصل الى بيت و أدخله, كنت أرى أن الجميع قد استشهدوا. كانت تسودّ عيناي و تتبدل شهادة الشعب المسلم في حلبجة الى منظراَ لا يمكن تحمله, أتصور الثورة الإسلامية في العراق و المسؤولية الكبيرة التي يجب أن يتحملها المسؤولين لهذا الشعب, و أقول في نفسي: "أين البشير لكي يرى مصيبة هذا الشعب العظيم"
منطقة عمليات حلبجة
28/12/1366 (19/3/1988)
س-غ. قوات القدوس.
المصدر: فصلية نكين إيران, العدد 2, خريف 1381 (2002). ص
148

http://www.chemical-victim.com/maghalat-ar3.aspx


مأساة حلبجة في الوثائق الايرانية

مأساة مدينة حلبجة على أثر الهجوم بالأسلحة الكيميائية عليها, كما يرويها أحد المجاهدين الذين شاركوا في المعركة.
الوثيقة رقم: 193559, 28/12/1366 (18/3/1988) ارشيف مركز دراسات و تحقيقات الحرب.


"يعتبر قيام الطائرات العراقية بقصف مدينة حلبجة بالأسلحة الكيمائية من أبرز الأحداث الأليمة التي جرت خلال الحرب الإيرانية العراقية. وفقاً للإحصاءات الرسمية, سقط خلال هذا العدوان أكثر من خمسة ألاف مدنياً معظمهم من الأطفال و النساء. تحكي هذه الوثيقة ذكريات أحد المجاهدين الذين كانوا ضمن مقر قوات القدس, و الذي كان حاضراً آنذاك و شاهد العدوان و ما جرى في المدينة, و ها نحن هنا نقدمها إليكم من أجل أن يتعرف القارئ العزيز على ما إقترفته القوات العراقية خلال هذا العدوان الآثم".

مرة أخرى عدت إلى مدينة حلبجة سالكاً الطريق الترابية الضيقة التي تؤدي الى المدينة, و بسرعة عملت على الوصول الى المكان الذي كان قد تعرض للقصف الجوي منذ بضع ساعات.
في البداية و بعد سيطرتنا على المدينة, كانت الأمور تسير بشكل طبيعي, كان الناس داخل المدينة يسارعون نحو المجاهدين و يقدمون المساعدة اللازمة لنا. حتى أنهم كانوا يدلونا على الجنود العراقيين الذين كانوا قد إختبأوا داخل البيوت لكي نقوم بأسرهم. لم يكن أحد يتوقع أن تصير الأمور إلى ما آلت إليه.
أدت تقارير الفارين من المدينة و التي نقلوها الى الضباط العراقيين و بعد إطلاع صدام شخصياً على الأوضاع في المدينة و كيفية تعاطي أهالي المدينة مع المجاهدين كلها عوامل ساهمت بشكل كبير في أن يتم الهجوم الوحشي على هذه المدينة و قيام العدو بهذا الهجوم غير إلانساني ضد الشعب الأعزل في مدينة حلبجة.
في البداية تم قصف المدينة بالصواريخ الحربية و بعدها بدأت تنهال على المدينة القنابل الكيمائية. عندما وصلت الى تجمع للناس لاحظت أن أكثرهم من النساء و الأطفال, حيث كان هناك رجل بين كل عشرة أشخاص, و كان لا يدري ماذا يفعل. شاهدت في مركز البلدية في المنطقة عدداً من الشهداء, و من شدة خوفي من التعرض للإصابة بالأسلحة الكيماوية عملت على الوصول بسرعة الى حيث كان الناس مجتمعين. عندما رأوني هرعوا نحوي. كان عددهم حوالي المئة, و لم أكن قادراً على أن أحملهم جميعاً, فلقد كانت السيارة التي أقودها عبارة عن باص صغير لا يتسع لهذا العدد, عندها قررت أن أنقل حوالي عشرين شخصاً من النساء و الأطفال الذين تعرضوا للإصابة بالأسلحة الكيماوية. حيث ركبوا في السيارة التي كانت لا تتسع لنصف هذا العدد من الركاب.
إنطلقت بسرعة, و عملت للخروج من المكان الذي قد تلوث بالغازات الكيماوية بشكل كبير. كنا نعبر من بين البيوت و خلال النار و الغبار الذي كان يتصاعد من البيوت المحترقة. عندها تجدد القصف و عادت القنابل و القذائف الكيماوية لتتساقط على المدينة. حاولت تغيير مسيري, و سلكت طريقاَ لا أعرفه الى ان وصلت في النهاية إلى الطريق الترابية التي أعرفها.
كنت أشاهد خلفي و من خلال المرآة, وجوه الأطفال و النساء الخائفة و التي سيطر عليها الرعب و القلق حيث كان لا أحد يدري ما يفعل و لا أين علق الرجال في القصف الذي إنهمر على المدينة, كانت الأطفال تذكرني بالأطفال في مدينتي عندما كانت تتعرض للقصف.
في هذا الوقت, تجدد القصف على المدينة. و عندما لم ألاحظ أي أثر لإنفجار فهمت أن هذه القنابل هي كيماوية. على هذا, عملت على الإبتعاد عن المنطقة. كان هناك عدد من المقاومين المنتشرين في أرجاء المدينة و كانوا يعملون على إنقاذ الناس و مساعدتهم دون أن يرهبهم القصف المنهمر على المدينة. كانوا يخجلون من وضع القناع أمام الناس المدنيين.
كان يجلس إلى جنبي ثلاثة أشخاص يبكون, فقد فقدوا بصرهم و باتوا عاجزين عن رؤية ما حولهم. كنت أجتاز المطبات التي كانت على الطريق بسرعة فائقة, حيث کانت النساء و الأطفال الذين كانوا معي كانوا منزعجين من شدة السرعة التي كنت أسير بها. وعندما وصلت الى نهر صغير قريب من المدينة نزل الجميع ليغسلوا وجوههم و عيونهم لعلهم بذلك يتمكنون من تخفيف الضرر الذي لحق بهم جراء تعرضهم للأسلحة الكيماوية. بعدها عاودت المسير و إبتعدت عن المدينة حيث لم أعد أعلم ماذا يجري على الناس هناك. كنت أنزعج بشكل كبير كلما نظرت في المرآة لأطمئن على من كان معي. لقد سقط هؤلاء ضحية الظلم و الفساد و الشياطين الخبيثة في هذا العصر.
شعرت حينها أنني أعرف هؤلاء الناس من قبل. كانت دموعي تنهمر على خدي من غير وعي كلما كان يقع نظري على الأطفال الذين جلسوا بقربي, حيث کانت وجوههم قد إنتفخت. عندما وصلنا الى أول طلعة, توقفت السيارة عن المسير, حاولت عدة مرات أن أضغط على دعسة الوقود, كانت السيارة تسير ببطء لتعود و تقف من جديد. أتأمل الوجوه القلقة للركاب و أعاود المحاولة مجدداً. كلما كان يعلوا صوت إنفجار كان خوفنا يزداد و يتجدد. أتمتم بالدعاء. كان قلقي على من معي كبيراً, وددت أن أوصلهم الى أول مكان يمكن أن يكون آمناً بالنسبة لهم كي أعود و أنقذ الباقين.
سمعت صوتاً أعرفه, دققت أكثر, و بدأ قلبي يرتجف حتى كاد يقفز من مكانه, كان الصوت يأتي من الركاب الذين كانوا معي, كانو خلفي يرددون شعار "لا إله إلا الله". كانت النسوة في السيارة يتحملن كل الآلام على الرغم من تعرضهن للإصابة بالأسلحة الكيماوية و على رغم أنهن فقدن بصرهن و بتن لا يقدرن على التمتع بجمال الطبيعة من حولنا. تذكرت عندها "شعب أبي طاب", و الأخوات اللواتي إستشهدن في حادثة "17 شهريور" (7 أيلول من العام 1978) و الشهداء الذين سقطوا ظلماً في "شوارع مكة", كلها صور تداعت أمام ناظري, أحسست أنني أحلم, ولكن لا, إن ما أراه هو حقيقة.
عندما سمعت هذا الشعار الجميل إزداد عزمي و صممت أكثر على متابعة المسير, تحركت السيارة ثانية. كان يصرخون "لا إله إلا الله" فتفوح رائحة الدم و عطر كربلاء. أردت أن أصرخ, و أردت أن أقف على قمة جبل "بالامبو" لأصرخ و أقول للناس ما صنعه هذا الشعب و ما هي البطولة و الملاحم التي يسطرونها. أشعر أنني عاجز عن النظر إلي هذا العظمة و هذه المعنويات العالية, حاولت السيطرة على نفسي, خنقتني العبرة و الغصة, و إنطلقت شفتاي لتردد ما يرددون.

كانت هذه الأفكار تعبر ذهني كالبرق, لقد كانت الحدود مغلقة و هؤلاء الناس لم يكونوا قد شاهدوا الإمام الخميني, لم تمض بضع ساعات على وصولنا إليهم, إلا أنهم يطلقون ذات الشعار الذي نطلقه, النساء هنا ترتدي الحجاب كما يرتديه أهلنا, و ها هم يرفعون قبضاتهم يطلقون ذات الشعار, ترى أين هي المصيبة التي حلت بهم.
أشعر أنني صغير أمامهم! من بين كل المدن الإيرانية التي تعرضت للحرب, كانت مدينة "بستان" ذات مكانة خاصة لدي, و كان أشد ما يؤلمني مظلومية الأسرى الذين إستشهدوا بعد أسرهم.
الآن أشعر أن حلبجة هناك, تشارك "بستان" في المصيبة, و تجمع كلا المدينتين روح مشتركة و شعار مشترك, ترى من يعلم ما الذي يجري؟
وصلت الى جبل "بالامبو" المشرف على مدينة حلبجة, و هناك انزلت ضيوف الجمهورية الإسلامية لأسلمهم الى الأخوة في مركز الطوارئ. تركت قلبي عندهم و عدت مسرعاً الى المدينة. هذه المرة صرت أعرف الطريق جيداً. مررت قرب إحدى الأبنية التي كانت تغطي إحدى جدرانها صورة كبيرة لصدام, هناك إستوقفني رجل و طلب مني المساعدة. كانت المنطقة هادئة تماماً, ترددت بمساعدته, و في النهاية قررت العودة الى حيث تجمع عدد من الناس. عبرت بسرعة من أمام أنقاض الأبنية. كانت الفوضى تعم السوق الرئيسي في المدينة, فقد تناثرت أبواب المحال التجارية و تبعثرت في كل مكان و ذلك على أثر الصواريخ الجوية التي أطلقتها طائرات البعثيين.
سعيت جاهداً لكي أتجنب أن تصاب دواليب سيارتي بضرر. عنما وصلت الى أخر المدينة, وقفت على مفترق ثلاث طرق حيث تجمع الناس هناك, ترجلت من السيارة لأشاهد أفجع منظر في حياتي.
"لقد إستشهد الجميع, و لم يبق أحد على قيد الحياة", شاهدت بالقرب مني رجل و أطفاله الخمسة في حالة الإحتضار, دنوت منهم ونظرت الى وجوه الأطفال, عندها تقدم أحد المجاهدين ليلتقط زجاجة اللبن من الأرض و يضعها الى جانب الطفل الشهيد. وفقت عندها و نظرت إلى أخر الشارع, و ما شعرت إلا و أنا أتمتم من غير وعي عبارة "باز اين تشه شورش در خلق عالم است" (ما هذه الحركة في خلق هذا العالم)
يا إلهي لقد إستشهد الجميع, لقد كانوا معنا يطلقون ذات الشعار الذي نطلقه. منذ قليل كانوا يضمون أطفالهم الى صدورهم. لقد شاهدت إمرأة تضم رضيعها إلى صدرها و قد إستشهد كلاهما. كان حجاب المرأة و براءة الطفل أتم و أكمل من أي شيء آخر.
كانت قدماي ترتجف كلما مررت بين الشهداء الذين كانت غالبيتهم من النساء و الأطفال. وبينما أنا كذلك إذ وقعت عيني على علم أحمر كتب عليه "ثار الله", فتذكرت ما جرى في كربلاء و إرتسمت في ذهني ذكرى الحسين عليه السلام و شهادته. لقد قام هؤلاء بقتل ضيوف الجمهورية الإسلامية بكل قسوة, و هذا ما ذكرني بقول الرسول الأكرم (ص) حيث قال: "ولد الإسلام غريباً, ونشأ غريباً و سيعود غريباً". احدق في وجوه الأطفال الجميلة و الطاهرة, كأنهم نيام. أرى بعضهم جميلاً كأنهم لعبة. إن وجه الميت مخيف بالنسبة إلينا لأننا لم نعتاد على الموت و لأنه غريب علينا. إلا أن هؤلاء الذين كانوا متفاوتين, فلقد لبوا دعوة الحق تعالى و إستجابوا الى نداء عزيزفاطمة الزهراء (ع) "هل من ناصر ينصرني" وما كان اروع لقائهم بالمحبوب.
إن كتاباً كاملاً لا يكفي لكي أصف كل واحد من هؤلاء و كيف كانت شهادته. تجولت بين البيوت و أنا أبكي شهادة هؤلاء. كلما أصل الى بيت و أدخله, كنت أرى أن الجميع قد استشهدوا. كانت تسودّ عيناي و تتبدل شهادة الشعب المسلم في حلبجة الى منظراَ لا يمكن تحمله, أتصور الثورة الإسلامية في العراق و المسؤولية الكبيرة التي يجب أن يتحملها المسؤولين لهذا الشعب, و أقول في نفسي: "أين البشير لكي يرى مصيبة هذا الشعب العظيم"
منطقة عمليات حلبجة
28/12/1366 (19/3/1988)
س-غ. قوات القدوس.
المصدر: فصلية نكين إيران, العدد 2, خريف 1381 (2002). ص 148

حلبجة المأساة الأنسانية المغيبة/ زهير كاظم عبود


لم تكن حلبجة المدينة الكردية الجميلة سوى مرتعاً طيباً للمدنيين الأمنين ، وبيوتاً للفقراء من الأكراد الذين تحملوا من ضيم السلطات التي تعاقبت على حكم مدينتهم ، وأوغلت في عذاباتها لأهل المدينة الطيبين ، واهملت عمران المدينة ووضعها في خططها ، ومنحتها أهتماماً أمنياً في الرصد والمراقبة .
لم تكن حلبجة تتميز عن غيرها من مدن الحدود العراقية المتاخمة للحدود الآيرانية ، سوى انها تحيط بها جبال كردستان ، ( شنروى ) و ( هورامان ) و ( سورين ) و ( مــه كر ) و ( بالانــبو ) و ( بحيرة دربندي خان ) ، وبالرغم من كل هذا فأن لحلبجة طعم ومميزات القصبات الكردية التي تعتز بكرديتها وبمحافظتها على الأصالة والقيم التي طالما أعتز وتباهى بها الكرد .
مدينة ( الآجاص ) وحلب الصغيرة ومدينة الكرم والشهامة والنخوة .
تلك هي حلبجة التي سوف لن تلفت الأنتباه ولن تكون المشكلة التي تؤرق الأمم المتحدة أو المنظمات الأنسانية التي تبكي على حقوق الأنسان ، تلك هي حلبجة التي تغفو بين سهول جبال الكرد وتنام على حافة سهول شهرزور وتتوسد بساتين الفاكهة التي يعج بها جسدها النحيل وقرآها التي بدأت تتمايل وتلتصق ببعض ، وتنساب منها ينابيع العيون المنحدرة من آحمد آوة او من الجبال التي تحميها من تقلبات الطقس الحادة .
تناسلت فيها البساتين كما تتناسل القيم الطيبة ، وتكاثرت فيها الفواكه كما تتكاثر الناس ، وأمتدت بها مزارع الحنطة لتنتهي مع أمتداد البصر ، فتصير حلبجة سلة الغذاء الكردية التي تعطي ولاتأخذ ، تنثر أشجار السرو حول مسيل الينابيع تصير غيمة للشاربين والذين يتوظأون ويغسلون ذنوبهم في مياهها المقدسة والطاهرة .
والتفت النظام البعثي اليها مع التفاتته الى مدن الحدود فخرب قرآها وأزال من الوجود عدد منها ، وفجر بعض الينابيع ودمر البيوت المحاددة للحدود الآيرانية وشرد اهلها وأزال معالم بساتينها وأقتلع آجاصها وأحرق مسقفاتها فباتت خرائب لايؤمها حتى الوحوش ، ولكن حلبجة بقيت بالرغم من كل أفعال البعث الهمجية تتالق كعروس كردية تزهو بحلتها الملونة .
ولم يتوقف العقل المريض والشوفيني في أيجاد وسائل لعذاب الناس أو تدمير حياتهم ، وبلغت الخسة أن قام بملاحقة أهل القرى التي تحيط بحابجة ليعاقبهم بذنب أنهم سكنوا مع آبائهم هذه القرى الحدودية من مئات السنين ، فأقدم على تجميعهم في معسكرات أشبه ماتكون بمعسكرات الجيوش وسيجها وأحاطها بالأسلاك وبالحراس وأجبرهم على السكن فيها ، منقطعين عن حياتهم بالشكل الذي أختاروه والمتناسب مع طبيعة حياتهم وقدراتهم الانسانية ، غير أن النظام الصدامي العفن قام بتدمير 260 قرية ولم يبق سوى أعداد من القرى على أصابع اليدين ، كما أوعز لزبانيته ليس فقط ترحيل الناس وتهجيرهم ، وانما تخريب معالم قرآهم وقتل حيواناتهم ومنعها من الأرتواء بماء الله ، وبقيت الأطلال شاهد على الخراب وعلى العقلية المريضة التي تعشش في عقل الحاكم الدكتاتور ، وبقيت تلك القرى شاهد على جزء صغير من شواهد العصر في الزمن العراقي البغيض ، وفي تاريخ الكرد المليء بالفواجع والكوارث .
كانت حلبجة تعيش الترقب وتبلغ العلقم حالها كحال بقية المدن الكردية المحكومة بسلطة العسكر والأمن والمخابرات والممنوعات ، وكانت حلبجة الكردية تعيش مع اهلها الكرد الكذبة الصدامية بأن الأكراد بعثيون وأن لم ينتموا .
وبالرغم من انتشار القطعات العسكرية حول مدينة حلبجة ووسط سهولها ومزارع حنطتها ، وبالرغم من تدمير بعض بساتينها من قبل الدبابات والعجلات العسكرية وأتخاذها مواقع للقيادات العسكرية ، فقد كان حلبجة تستل من بين كل هذا الركام المتلاطم من الحزن والمأساة التي يعيشها الأنسان لتحيا بفرحها الطفولي .
وبقيت حلبجة تعيش وسط الترقب والحذر والأستماع الى بيانات الحرب الكاذبة التي تبثها وسائل الأعلام البعثية وتدبلجها دائرة التوجيه السياسي في القوات العسكرية العراقية .
لم يكن العام 1988 يختلف عن غيره من السنين التي تمر على حياة حلبجة ، غير أن المدينة أدخلت هذا العام التاريخ دون أن تدري الأنسانية بذلك ، ودون أن تلتفت اليه ، ففي آذار من تلك السنة كان البرد يلف المدينة ويدفع بأهلها الى الأحتماء ببيوتهم البسيطة والمتواضعة ، لايكترث أهل المدينة لصوت الرصاص ومنظر المسلحين من العسكر الذين يجوبون الطرقات بحثاً عن مقاتل من البيش مركه أو لآحتجاز عائلته ، لم تكن المدينة تهتم لقطعان الامن والمخابرات وهم ينتهكون حرمة البيوت والنساء فقد عاشت المدينة واهلها مستباحين من سلطة لم تعاملهم كبشر ، ولاكانوا في نظرها من المواطنين العراقيين ، وانهم كانوا متهمين على الدوام ، فكل كردي معادي للسلطة ، وكل كردي مشروع لقتال السلطة ، وكل كردي هو ظهير لقوات البيش مركة وعين لها .
ولم تكن ساحة الحرب بعيدة عنهم بالنظر لأبتعاد مدينة حلبجة 16 كيلومترا عن الحدود الايرانية ، ولذلك لم تكن اصوات القتال وتبادل الأطلاق والصواريخ غريباً عليهم ، غير أن ما لفت أنتباههم في ذلك اليوم من آذار حين استطاعت القوات الآيرانية والبيش مركة الكردية أن تسيطر على الجبال المحيطة بالمدينة ، حيث صارت المديــنة واهلها الساحات الأمامية للمعركة ، وحين أستعد الناس لمغادرة المدينة ، وحين قرر بعض الناس مغادرة المدينة بسياراتهم تلقتهم رشاشات السلطة البعثية لتعيدهم الى المدينة ، وعبثاً حاول الناس ان يتخلصوا من وضعهم المأساوي الا أن الأوامر كانت قد اعطيت بأبادة أي انسان يخرج من المدينة ، وكأن قدرها تقرر أن تباد بأي شكل ، وراح ضحية هذه الرشاشات والنيران العديد من المواطنين الأبرياء من المدنيين والعزل ، غير أنهم ما أن عادوا الى المدينة حنى انهالت عليهم قذائف الدبابات والهاونات والرصاص الثقيل كالمطر ، ولم تستطع بيوتهم البسيطة أن تحميهم ، ومما زاد في الطين بله والمأساة أتساعاً تراجع القوات العسكرية الى المدينة حيث جوبهت بقصف مدفعي مركز وثقيل من جانب القوات الآيرانية كانت النتائج وخيمة على المدنيين من اهالي حلبجة ، غير أن القوات الآيرانية أستطاعت أن تلتف على المدينة لتسيطر على أحد الجسور مما جعل فلول النظام البعثي من افراد الامن والأستخبارات والجيش الشعبي يفرون هلعاً بأتجاه مدينة السليمانية ، ولم تكن لأهالي حلبجة أية فرصة سانحة أو خيار في الانتقال أو الحركة ، فما كان من الناس الذين حاصرتهم الجيوش وارعبهم القتال ونتائج القنابل والصواريخ التي أستمرت تنزل فوق بيوتهم ورؤوس أطفالهم ، وتعرضت المدينة لدك مدفعي كثيف وخراب مروع جعلها أشبة بالمدن الماهدمة وهي تحتوي تحت أنقاضها العديد من الضحايا والجثث التي طمرتها البيوت والحيطان ، والعديد من الجرحى الذين قضوا نتيجة النزف وعدم توفر الأٍسعاف ووسائل الانقاذ البسيطة .
بعد ان انسحبت القوات العراقية منكسرة زاد الجو رعباً وقلقاً ، ومع اعتدال الجو وصفاء السماء وأشراقة الشمس ، وعند الظهر كانت العوائل تعد الطعام لتناول الغذاء ، ويحاول الأطفال أن يمثلوا فرحهم رغم مالحقهم من رعب ، وهم يقلبون الشظايا والعتاد الفارغ المتبقي نتيجة القتال ، وتتناقل النسوة أخبار الموتى والجرحى ، وتدعو الناس الله ليجنبها هذه المأساة وأن يكفها شر الحرب والحروب ومسببيها .
في الساعة الثانية عشر الا الربع ظهراً لتتذكر الأنسانية هذه اللحظة المروعة والممتلئة بالفواجع ، في تلك اللحظة أطلقت الطائرات العراقية قنابل من نوع النابالم بشكل مستمر ، حيث تولى سرب من الطائرات العراقية قصف المدينة بحيث انهى مهمته ليكملها سرب آخر ، لكن التركيز على ضرب المدينة ملفت للنظر ، فقد كان جل أهتمام الطائرات المغيرة أن تقصف المدينة والأحياء السكنية منها بالذات ، وبقي القصف مستمراً بحث استمر الى الساعة الثانية ظهراً والأنفاس متقطعة والشفاه متيبسة والخوف يعم العقل والروح ، غير أن الفاجعة الأنسانية الأكبر بدأت في الساعة الثانية والنصف ظهراً حين أطلقت الطائرات المغيرة الصواريخ المعبئة بالكيمياوي على الأحــياء السكنية ، ثم توسع ليشمل القرى المحيطة بالمدينة ، ثم تركز على المجمعات السكانية التي كانت السلطة قد أجبرت الناس للسكن فيها ومغادرة بيوتهم وحقولهم وممتلكاتهم .
انتشرت في الجو روائح التفاح والثوم وروائح كريهة تشبه روائح المياه الثقيلة الآسنة أو المياه المعدنية كريهة الرائحة ، تساقط الناس في الشوارع ، القسم فقد بصره واصبح لايرى بالعين المجردة رغم كونها مفتوحة لكن البصر انعدم فيها ، رجال ونساء يتقيئون ثم ينكفئون فوق قيئهم ، اطفال يرفسون بأرجلهم دون أصابات ظاهرة ، نساء يحملن اطفالهن الرضع تحت ثيابهن ، لكنهن يكتشفن أنهم صمتوا دون صراخ ، من برقع ذاته وعائلته وسط النايلون والبلاستك المانع لكن الهواء الكيمياوي تسرب اليه كالمخدر وجعلهم صامتين وسط كابوسهم المغلف ، الشباب الذين ناموا تحت السيارات خشية من الشظايا بقوا تحتها بهدوء غير انهم فقدوا اي علاقة بالحياة ، شابات وأطفال ركضوا بأتجاه عين الماء وغسلوا وجوههم وأياديهم ولاذوا بالماء الذي تلوث بالكيمياوي هو الآخر فناموا نومتهم الاخيرة جنب مسيل الماء .
الشيوخ الذي آثروا ان يحموا احفادهم واولادهم باجسادهم ناموا نومتهم الأخيرة سوية ولم يصدوا الغازات السامة والروائح التي عمت الجو وتغلغلت في ثنايا البيوت وتسربت الى المكامن والسراديب وفي فتحات البيوت وتسللت الى المناخر والأفواه وألآذان لتقتل الجميع ، الدجاج الذي ركض ولاذ بالزرائب مع الحيوانات التي سبقته في الرفس والأحتظار هو الآخر مات على قارعة الطريق ، حتى الكلاب التي كانت تراقب المشهد بحس فطري وتعرف حجم الكارثة غير أنها آثرت أن تبقى مع اهلها وتموت معهم .
مدينة أشبه ماتكون بمتاحف الشمع تنتشر فيها الجثث أكثر من أنتشار البيوت وتتوزع عليهم خارطة الشوارع ، من حمل بعض من الكيمياوي وهرع الى الجبال القصية حاملاً قدره معه ، ربما أستطاع بعض منهم أن ينقذ نفسه في الصعود ، وربما أستطاع بعض أن يجد من الأسعافات الايرانية او الكردية مايعينه على المواجهة ، غير أن من بقي في حلبجة كان شيئاً مذكورا .
ليس في حلبجة وحدها صارالموت علامة مسجلة بالكيمياوي ، فقد انتشر في قرى كريانه وعبابيلي وأحمد آوه وهه وارة كون ودره شيش وده له مه ر وخورمال ، وكان الموت ينتشر مثل النار في الهشيم يتسلل الى جميه المنافذ فقد حمل الهواء الكيمياوي المريع الى كل البيوت والسراديب والماكن المغلقة ، وتمكن بعض من أحتاط بعناية أن يتقي الموت بالكيمياوي في السراديب وأن تسنح له الفرصة لينقذ نفسه وعائلته ، غير أن العديد منهم بقي في مكانة الى الأبد .
بقيت الجثث منتشرة يلفح بها هواء آذار وتبعث الوحشة والرهبة والسكون المريع في النفوس ، كان الناس نيام بقيت الحركة الأخيرة معهم في صمل الموت وتشنج الجثث ، وانتشرت الجثث ليس فقط في شوارع المدينة ، وانما على قارعة الشارع العام وداخل البيوت والزرائب وفي حظائر الحيوانات وفي داخل السيارات المغلقة أو وسط الخيام ، منظر ال"فال وهم يرسلون شكواهم الى الله وهم يمسكون العابهم البائسة والفقيرة وتموت معهم .
ليس فقط منظر ( الشهيد عمر خاور ) الشيخ المسن الذي يحتضن الطفل الرضيع وهو ينكفيء على وجهه ليموتا معاً ميتة مهيبة ، وليس فقط الشهيد عمر من تميز بموته التراجيدي ، فقد كان كل امراة وطفلة تتماسكان ، وكان كل رجل يبتسم للموت العراقي القادم مهيباً يجسد الموت الكردي الجميل ، وكانت كل عجوز تحاول أن تحمي بروحها ماتبقى من عائلتها منظر يدمي القلب ، وكان منظر ال"فال الذين تحللوا من قماطهم أو من أستطاعوا أن يخرجوا اياديهم من لفائفهم ويتركوا أثداء الأمهات ولهايات الفم ، البنات الذين ارتدين الألوان توزعن مثل الورود على قارعة الطريق وتبعثرن بين البيوت القصية .
تراكمت الجثث وبدأت بالتفسخ البطيء وعم الجو روائح الموت وقام الناجين من الأحياء بنقل الجثث الى اماكن أخرى وترتيبها وفتح الطرق حتى لاتدوسها العجلات أو ترتطم بها العربات التي تنقل الجثث .
عوائل بأكملها أنتهت وسكتت بهدوء ودون ضجة ، الموت يتسلل بهدوء قد تجد من بقي على قيد الحياة لكنك ستتأكد من موته بعد لحظة ، يتحدث البعض عن طلب أنقاذهم وما أن يشرب كاسة الماء حتى يعود لرقدته الاخيرة ، غفوات لم يجسدها الفن التراجيدي وحركات لاتستوعبها الكاميرات ، وموت بروائح كريهة ومحببة وأطفال تعج بهم صدور الأمهات غفوا بعد موت الامهات ، الأطفال يتسابقون الى اللحاق بأبائهم ويمسكون بثياب امهاتهم يريدون أن يلحقوا بهن في موتهن .
عجزت الأحصاءات عن تقديم أعداد محددة للضحايا والشهداء حيث تم دفن العديد منهم بملابسهم من قبل الخيرين ومن بقي حياً في المدينة قبل أن يتم قدوم الجهات المختصة بالاحصاء ، كما أن العديد من الضحايا انتقل الى الجبال ومات هناك بعد وصوله ، والعديد من الضحايا من مات في المستشفيات الآيرانية بعد معالجته ، والعديد منهم أيضاً مات في الوحدات الطبية أثناء المعالجة والأسعاف .
كان لتأثير القنابل الكيمياوية التي اطلقها الطاغية البائد على الناس الآمنين في حلبجة أثراً فعالاً وكبيراً وذا تأثير مضر وجسيم في الضرر على الناس ، فقد أثر على العيون والجلد ممانتج عنه سرطان الجلد أضافة الى التشوهات الخلقية لمن بقي منهم أحياء وأصابة العديد من الأحياء بصعوبة التنفس وعسره والأصابة بسرطان الرئة والعقم الجنسي مستقبلاً .
حين وقعت هذه الكارثة الأنسانية لم يولها الأعلام العربي أي اهتمام يليق بالأنسان ، مما يدلل على صدق النظرة الحولاء والعوراء التي يكتب بها ويعمل وفق منظورها ، فالصراخ والتدافع من اجل حقوق ال،سان في هذا الاعلام مجرد أسلوب ديماغوغي لايمت للواقع والحقيقة بشيء فقد أغمض العيون عن هذه المأساة الانسانية بحيث مررها على المواطن العربي بقصد أيهامه بحجمها الأعتيادي والصغير وغير المهم ، وفي الحقيقة أن الأعلام العربي يقع في مطب الدجل والتطبيل للسلطات حين يعتبر أن هذه الكارثة الأنسانية من الشؤون الداخلية التي ليس له التدخل بها ، أن جريمة أنسانية ومجزرة لم يسبق للطغاة والحكام المرضى أن ارتكبوا مايشابهها أو يماثلها في الخسة والقسوة والأجرام ينبغي أن يتم التركيز على جانبها الأنساني وأبعادها المأساوية .
وليس فقط الأعلام والأنظمة العربية من لم تلتفت الى مأساة حلبجة التي أرتكبها نظام الطاغية صدام البائد وساهم الأعلام والسلطات العربية في اخفاء معالمها عين أعين الناس ، أنما ساهمت السياسات والتحالفات والمصالح الدولية في التستر على عدم كشف وفضح هذه المأساة التي تهز الكيان والوجدان الانساني .
أن الصور الأنسانية المفجعة ، والكارثة التي حلت بأهل حلبجة تخرج الامر عن طبيعته ، فمأساة حلبجة لاتخص شعب الكرد وحدهم ، وتخرج عن خصوصيتها كونها جريمة مرتكبة بأيدي عربية وعراقية ، وانما ينبغي أن تكون حلبجة شاهداً من شواهد المجازر الأنسانية ، وأن تهتم الامم المتحدة بها كعلامة من علامات أفعال الطغاة والحكام المشينة و الذين ينتهكون المجازر ضد الانسانية بوحشية ، ينبغي أن تهتم بحلبجة ليس المؤسسات الأعلامية والثقافية الكردية ، وأنما ينبغي أن تصير رمزاً انسانياً يزورها العالم كله وخصوصاً الأطفال ليشاهدوا حجم الكارثة والفجائع التي حلت بأطفالها وشبابها وحلواتها .
المأساة التي حلت بحلبجة لايمكن أن تكون بهذا الحجم البسيط والمتواضع الذي ساهمت به حكومة أقليم كردستان ، فلو بقي في الضمير العالمي من بقية أن يلتفت للمأساة الكردية وأن ينحني لها قادة الأمم ، وان تتنكس الأعلام أجلالا لضحايا الأنسانية المروعة التي لم ينصفها الاعلام ولاالسياسة الدولية ، وغبنت حقها في فضح حقيقة الطغاة والجلادين وترويعهم للشعوب .
لم تلتفت المؤسسات الدولية الى كارثة أنسانية لم تزل تعاني منها الانسانية لحد الان من جراء تأثيرها ونتائجها ، لم تلتفت المؤسسات الأعلامية الى حجم الكارثة الأنسانية التي روعت جيل من البشر وزرعت في ارواحهم الرعب والخوف والمرارة وصوراً لن تتكرر بعد نهاية عصر الطغاة والدكتاتوريات البغيظة .
وحتى تبقى حلبجة شاهداً حياً تستذكرها البشرية في كل عام ، وحلبجة أحد المأسي التي تحملها شعبنا الكردي في كردستان ، وحلبجة ليست وحدها من بين ماتحملته البشر في هذه البقعة المباركة من الطغاة والشوفينيين والمنغلقين قومياً من الحكام ، وحتى تبقى حلبجة شاهداً على أضطهاد الكرد وأستباحة أرواحهم ودمائهم والأٍتخفاف بأنسانيتهم ، وحتى تبقى حلبجة رمزاً من رموز البشر لايخص الكرد وحدهم ولايشير الى فجيعة العراقي بسلطة الموت والقهر والدم والعذاب في ظل سلطة صدام البائد ، وحتى تبقى حلبجة الشاهد المغيب والحاضرة المخفية والدليل الخجول والسند المتردد في أثبات طغيان السفاحين ووحشيتهم ، وحتى تكون الصورة الحقيقية لما وقع في المدينة الشهيدة التي دفعت بالالاف من ابنائها من مختلف الأجناس والأعمار الى مذبح الشهادة تحت القصف الكيمياوي الذي اطلقه الجيش العراقي ( العربي ) بأمرة الدكتاتور العربي في الزمن العربي العاهر على المدينة المدنية الآمنة والبائسة والتي كان لابد لها أن تسجل هذه المأساة في تاريخها ليصير ملاصقاً لاشجار الآجاص التي أباد النظام البعثي نصفها ولم يستطع أن يبيد المدينة ولاأهلها بالرغم من القصف بالكيمياوي وبالرغم من التغييب الاعلامي العربي أو بواطن اللعبة السياسية الدولية في التستر على الجريمة ال،سانية التي أقترفها الطاغية مع سبق الأًرار ضد اهالي حلبجة التي ستبقى أرواحهم لاتستقر ولايقر لها قرار مالم يتم الأنتقام من الجناة والمجرمين وأن تقتص العدالة والقضاء منهم قبل أن يقتص منهم الله في الآخرة .
الشهيدة المغيبة ، والمدينة الشهيدة ، ومدينة الشهداء ، ومدينة الكيمياوي ، وحلبجة الشهيدة ، ومدينة الآجاص ، وحلب الصغيرة ، والرمز الكردي الأنساني الكبير ، مدينة الشهيد عمر خاور ومدينة عائلة الشهيد علي فتاح والد البطلة شادمان التي بقيت ترعى اخوتها الصغار وتنقل الجثث بين ركام المدينة المظلمة خلال الليل المرعب ، ومدينة الشهداء الطفال الرضع ، ومدينة الموت الصامت والهاديء ، ومدينة الروائح الطيبة والعفنة ، والمدينة التي أستباحها الطاغية ولم يت\نم حتى احالها الى أكداس من الجثث ، وقتل حيواناتها ودجاجها وأشجارها ، حتى الحمائم البيضاء لم تسلم من جريمته النكراء ، والمدينة التي لم تسترد عافيتها الى الأن ، والمدينة التي لم تستمع الأمم المتحدة ولاالمحكمة الجنائية الدولية الى شكواها ، والمدينة التي لم يشبع اهلها من دموع من يبكي عليهم .
تلك هي حلبجة مدينة المدن التي لم تنصفها المدن ولاتجلل العالم على أولادها بالسواد ولاشاركتهم القبائل المذبوحة أنينها ونحيبها في ليل الأمة العربية الخالدة ، تلك هي زهوة المدائن وجبال البشر الذين ناموا تحت نسائم التفاح والخردل في الزمن الكيمياوي ، وقضوا ينتظرون منكم ماذا تقولون وماذا تقدمون .
لحلبجة التي لم تزل لحد الان بأنتظار أن يقول العالم كلمته فيجعلها هولو كوست لايخص الأكراد الذين منعوا عنهم البكاء والنحيب والحزن ، فقد ملأوا الدنيا بمظلوميتهم ولم ينتظروا منا أن نشاركهم كلمة العدالة .
يا أرض الله التي تشبعت بالكيمياوي وابتلي اهلها بالعمى واشتهرت بقبورها الجماعية واختلاط اجناس المدفونين في مقابرها ، واختلاط اسماؤهم وأمراضهم وأجناسهم .
يامدينة الله التي تعاونت عليها الطائرات والمدافع والصواريخ دون ان تدافع عن نفسها ولو بالكلمة .
لم يعد العزاء يكفي على الضحايا ، فماعاد الأستذكار يعني شيئاً للجميع .
فقد شبع الآجاص من الغازات التي اطلقها التابع بونتي بأمر سيدة الطاغية .
وقد نمت الوجوه المشوهة لترعب ضمير العالم الغافي ويستفز الاحلام لتسكمل السلطة البعثية جريمتها المتسلسلة بحق الكرد في الأنفال وفي كل سور الله وفي كل زاوية من بقاع العراق التي شبعت من دماء الاكراد .
فأن كان متسعاً لثمة مايدعى بالضمير الأنساني لنقيم عزاء الأنسانية القادم في يوم 16 /3 من كل عام تستذكر فيه الدنيا الجريمة التي ارتكبت بحقها وانتهاك الأنسان الذي صار والخسة والتدني في جرائم البشر ، أن كان متسعاً من الأستذكار للعاملين في الحقل الأنساني ألدولي أن يقيموا يوم 16/3 في حلبجة وأن يستعرضوا وجوه الأطفال الغافية في حضن الموت ، وأن يتجادلوا مع الوجوه المشوه ، وأن يستمعوا لشهادات الأحياء .
أن كان متسعاً في الضمير الأنساني لتكن حلبجة رمزاً عالمياً على خسة الطغاة وجريمة القرن ودليل على أنتهاك كرامة وحقوق وحياة البشر ، وأن تكون ايضاً أشارة مضيئة لبقاء الشعوب ثابتة متجذرة لايستطيع الطغاة أن يقضوا عليها حين ينتهي الطغاة والدكتاتورية وتبقى الشعوب قوية رغم كل الشهداء والتضحيات .
مجداً حلبجة في لحظاتك المجيدة وفي شهدائك .
مجداً حلبجة الرمز الأنساني الخالد والواسع .
مجداً حلبجة التي ندعو كل صاحب ضمير حــي ووجدان شريف أن يطالع حقيقتها وماجرى لها .
مجداً حلبجة مابقي الدهر .
تقدس التراب الذي تحتويها قبورك وذكراك .
مجداً لأطفالك الشهداء الذين تناستهم منظمات الطفولة
مجداً لضحاياك التي تناستهم المنظمات الأنسانية
مجداً لبهاء بيوتك المدمرة التي لم تلتفت اليها المنظمات الأجتماعية وتخطيط المدن
مجداً حلبجة .

دراسة أسباب الموت الجماعي لسكان مدينة حلبجة

دراسة أسباب الموت الجماعي لسكان مدينة حلبجة نتيجة إصابة الجهاز التنفسي خلال تعرض المدينة للقصف بالأسلحة الكيماوية في آذار من عام 1988
سوف يسجل التاريخ الجريمة النكراء التي إقترفها النظام العراقي في حلبجة من خلال قصفه للمدينة بالأسلحة الكيماوية. لقد قمنا بدراسة حول البعض من المصابين في مراكز العلاج الكبرى. و من بين الذين تم نقلهم الى مستشفى الإمام الرضا (ع) في مدينة مشهد المقدسة, حيث قمنا بدراسة حول عدد من المصابين بالجهاز التنفسي و الذين تتم معالجتهم.
نماذج من الذين قضوا من خلال قصور في الجهاز التنفسي كانت على الشكل التالي:
مريض1-4-ألف. شاب عمره عشرين سنة, ذكر, كانت علائم الإحتراق تبدوا عليه, و كان جهازه التنفسي قد تعرض للإصابة بأضرار حيث تم إدخاله إلى المستشفى. كان المريض يعاني من إفراز للمادة المخاطية من صدره بشكل كبير, و تراخي في التنفس بالإضافة إلى عدم القدرة على إشباع الدم بالأوكسيجن.
وضع للمريض أنبوب من أجل سحب المخاط من القصبة الهوائية إلا أنه توفي نتيجة قصور في التنفس و الذي نتج عن إنسداد في الشعب الهوائية.

المريض 2-س-ع. فتاة في الثانية عشر من عمرها. كانت مبتلاة بحالات ضيق التنفس و الإختناق و التي كانت تنتج عن برونكو سباسم جنرايزه. كانت هذه الحالة تتحسن مع العلاج. إلا أن تحسنها كان نسبياً. كانت آخر مرة تعرضت لها هذه المريضة لحالة ضيق النفس بعد مضي 23 يوماً على دخولها المستشفى, حيث عانت من قصور في التنفس, و على الرغم من الإستعانة بالأدوية المناسبة و التنفس عبر الأوكسيجن إلا أن ذلك لم ينفع. كما يحتمل أن المريض كان عنده بنوموتوراكس.

المريض 3-2-2. شاب في الثانية و العشرين من عمره, كانت حالته غير مستقرة أبداَ, كان البلغم يخرج من صدره بشكل كبير, و كان بحاجة إلى معاينة مستمرة, و قد تم إدخاله إلى المستشفى. توفي المريض بسبب عدم قدرته على تنظيف المجاري الهوائية بالشكل المناسب.
يبدوا أن نوع الغاز الذي إستخدم كان عبارة عن خليط بين عناصر الخردل و التابون و ذلك ما كان يؤدي إلى إصابة المصابين بالإغماء, بعد مضي فترة من يومين الى ثلاثة, و في النهاية كانوا يموتون. كاتب المقال: الدكتور مهدي كشميري. محلل البحث: القسم الداخلي (قسم الرئة – مستشفى الإمام الرضا (ع) ) كلية العلوم الطبية_ مشهد.
مأساة رمضان:
بدأت حركة أهالي حلبجة على شكل مظاهرات واسعة قاموا بها على الرغم من عدم موافقة النظام البعثي ومنعهم من القيام بها. في ذالك اليوم قامت ثلاث مساجد هي مسجد باشا و مسجد جمهوري و المسجد الجامع بالإعلام عبر مكبرات الصوت عن كل ما كان يقوله رجال الدين هناك, و لم تهدأ لحظة واحدة. قام طلاب أحد المدارس الدينية الواقعة في القسم الحنوبي من منطقة كاني عاشقان, بالنزول إلى الشارع و بعد أن إلتحق بهم جمع من الناس, توجه الجمع نحو منطقة سرا. قام عدد من المسؤولين في محافظة السليمانية الذين تنبهوا الى المظاهرات و عملوا على الحد و منع الناس من التظاهر. كانت المقاومة تشتد يوماً بعد يوم على رغم تزايد الضغوط التي كانت تعيشها الناس من جراء ظلم و تمادي النظام البعثي, خلال إستيلائهم على المنطقة. عمل النظام البعثي جاهداً من أجل منع أهالي حلبجة من القيام و النهوض بوجهه, و من بين الأساليب التي إستعملها كان التفرقة بين الناس, كما قام بإخلاء بعض القرى الكردية و نقل سكانها الى المناطق العربية و إسكان العرب مكان الأكراد في قراهم. أدى إصرار صدام على تنفيذ هذا المشروع إلى أن يتنبه بعض المسؤولين في محافظة كردستان العراقية حيث قاموا بإخبار الناس بهذا المخطط الخبيث و أعلموا أهالي الموصل و اربيل و الحاج عمران و حلبجة و السليمانية به, كما عملوا على منع تنفيذ هذا المخطط. بعدها ثار الناس في حلبجة و كان من أبرز من قام في هذه المدينة, رجال الدين المجاهدين في المنطقة. لذلك قام النظام البعثي و شدد الضغط على رجال الدين مما أجبرهم على تبديل مجاهدتهم العلنية إلى سرية و ذلك تجنباً منهم لهذه الضغوط, وعدم قبولهم للظلم و الجور الذي قد يتعرضوا له من قبل هذا النظام.

في ذلك اليوم كان الناس يزدادون في كل لحظة و كان صوت المتظاهرين يعم الأجواء في المدينة. كما كان لحضور عدد من رجال الدين في الصف الأول بين المتظاهرين أثراً كبيراً في تقويتهم و بث الإطمئنان في القلوب مما شجع الناس أكثر على الإلتحاق بركب المتظاهرين.قام أهالي منطقة كاني عاشقان بالإلتحاق بالجمع دفعة واحدة, و إندفع رجالهم و نساءهم متجهين الى منطقة سرا, رافعين قبضاتهم و هم يرددون الشعرات بأعلى أصواتهم.
كانت هذه المنطقة مركزاً للإدارات الحكومية وعندما تجمع الناس توقفت الإدارات عن العمل. كان الناس يراقبون بحذر البناية التي تتمركز فيها عناصر المخابرات, حيث كان يقف على بابها عدد من الحراس المسلحين.

عندما رأى رئيس المخابرات هجوم الناس إرتعب و خاف و أصدر أمراً بإطلاق النار, فإمتزج أزيز الرصاص بهتافات الموت لصدام و لم تمض لحظات حتى سقط الجميع على الأرض. عندما رأت النسوة الشهداء يغرقون بدمائهم إرتفع نحيبهن. في البداية إستشهد أربعة ممن كانوا في مقدمة المظاهرة. بعد ذلك إزداد غضب الناس و تابعوا يرددون شعار "الموت لصدام" بأعلى أصواتهم فترتجف لها أرجاء المدينة. و رفع المتظاهرون الشهداء على الأكف ثم تابعوا المظاهرة.
كان أمام مركز الشرطة البلدية عدد من العسكريين من أهل المدينة يقال لهم "جاش", عندما رأوا الشهداء مضرجين بدمائهم و قد رفعهم المتظاهرون على أكفهم و هو يرددون الله أكبر, عندها إنضموا إلى المتظاهرين الذين إستقبلوهم بالورود و الصلوات على النبي و آله (ص), و تابعت المسيرة طريقها. أما الجنود الذين كانوا أمام مركز المخابرات, فقد فروا ليختبؤوا داخل المبنى و ذلك بعد أن رأوا أنهم عاجزين عن السيطرة على الوضع.
قام أهل المدينة ضد صدام كالرجل الواحد, و كانوا يصيحون بأعلى أصواتهم ضد حزب البعث. كانوا يحاولون أن يسحقوا بأقدامهم سنين الظلم التي عانوها خلال حكم صدام في المنطقة. في ذلك اليوم أراد أهالي حلبجة أن ينهوا حسابهم مع صدام. لقد وصل حقدهم ضد النظام البعثي إلى حد لا يحتمل, و ها هم الآن مستعدين لإنقاذ أنفسهم من هذا الظلم.

منذ أن بدأ مركز رمضان القيام بالعمليات العسكرية تحت عنوان عمليات فتح و ظفر زال خوف الناس من الجيش العراقي و لم يعد يرهبهم هذا الجيش, فقد أجبرت العمليات التي يقوم بها المجاهدين من عرب و أكراد و إنتشارهم في المناطق المختلفة من العراق, أجبرت صدام على القيام بإنتهاج سياسة أخرى من أجل قمع الشعب العراقي.
من أجل قمع الناس عمد حزب البعث الى بث الفتنة و الإختلاف بين العرب و الأكراد في المنطقة. كان صدام و من خلال الطابع العربي لحزب البعث, يشجع العرب على مقاتلة الأكراد في المناطق الكردية. حتى أن علي حسن مجيد إبن عم صدام, و الذي كان قد عينه مسؤول شؤون شمال العراق قال في خطاب ألقاه في اربيل: "إما أن يلبسنا الأكراد لباساً كردياً و إما أن نلبسهم اللباس العربي".
تدمير المناطق التي يسكنها الأكراد و نقل مجموعات من الناس الى المخيمات المتفرقة في الصحراء قرب الحدود العراقية الأردنية و السعودية, بالإضافة إلى خلق جو من الرعب أدى إلى تهجير الأكراد القاطنين في المناطق الحدودية. كان صدام يعمل على تخريب القرى في محافظة كردستان العراقية, و يجبر الناس على الإنتقال إلى الجنوب أو كان يعمل على نقلهم إلى المدن الكبرى كالسليمانية و كركوك و الموصل و حلبجة حيث كان يهدف من ذلك أن يحصر وجودهم في المدن الكبرى التي ذكرناها و السيطرة على الأكراد في المنطقة. من هنا إزداد عدد السكان في مدينة حلبجة حيث أقبل العديد من أهالي القرى المجاورة ليسكنوا في هذه المدينة مجبرين. إلا أن قيام البعثيين بهذا العمل ومحاولتهم التحكم بالناس لم تؤدي إلى إبعادهم عن الجهاد, بل على العكس ساهمت على إيجاد تشكلات جديدة و أعلنوا مخالفتهم بشكل علني لنظام صدام, و كانت مظاهراتهم هذه من أجل التعبير عن مخالفتهم لهذا النظام.



عم صمت غريب كل المدينة. بعد أن شيع الناس شهداءهم عادوا ليتجمعوا مجدداً في ساحات المدينة. إلتفت الجميع إلى طائرة مروحية قامت بالتحليق في أجواء المدينة. بعد جولتها إختفت لتعود بعد نصف ساعة ومعها عدد آخر من المروحيات.
مع إطلاق النار نحو ساحة كاني عاشقان, إنبطح عدد من الناس على الأرض. إختبأ الناس خلف الأبنية, و كان صوت النيران الرشاشة نذير الموت إليهم. قامت إحدى المروحيات بإطلاق صاروخ نحو إحدى الأبنية السكنية و سمع دوي إنفجار رهيب أتبعه حريق إلتهم عدد من البيوت حوله. كان القصف مركزاً على منطقة كاني عاشقان, و قد إختبأ الناس خلف جدران الأبنية ليحموا أنفسهم من القصف. إستمرت المواجهة في المنطقة حتى المساء, كما أن وجود المسجد الجامع و مسجد جمهوري في شمال المنطقة و مدرسة العلوم الدينية في جنوبها زاد من إنزعاج العراقيين من هذه المنطقة.
عند حلول الليل, عم القلق و السكون كل المدينة. و مما زاد من قلق الناس, دخول عدد من الدبابات و الشاحنات الناقلة للجنود التي دخلت المدينة مع طلوع الصباح. خلال الليل, عمل صدام على نقل اللواء 43 من السليمانية إلى حلبجة, وقام بنشر الدبابات حول المدينة ومحاصرتها. مع طلوع النهار عاودت المروحيات إطلاق الصواريخ نحو الناس و دخلت المدينة عدة دبابات من ثلاث اتجاهات. عمل اللواء 43 على تضييق الحصار على المدينة. كان القصف المستمر يزيد من الخوف و الرعب في المدينة و بإستمرار كان يدخل إليها الجنود ليملآوا الشوارع. كان صوت الرشاشات و الرشقات النارية يزداد في كل لحظة. كان الجنود يقتلون كل من يعترض سبيلهم و يطلقون عليه النار. كذلك عمدت المروحيات على قصف منطقة كاني عاشقان بالصواريخ, و قاموا بإعمال القتل و نشر الدمار فيها.
عم الرعب كل المدينة. كان الناس يلجأون إلى الجبال, و كلما كان عدد الجنود العراقيين يزداد في المدينة كان عدد الفارين إلى الجبال يزداد أكثر. دخل اللواء 43 بكل ما أوتي من قوة و عمل على قمع الناس و إبادتهم بكل وحشية. فتاة في الرابعة عشر تقضي آخر لحظات من عمرها, وذلك بعد تعرضها للإصابة حيث لم يعد أمامها أمل بالبقاء. في حين كانت مضرجة بدمائها و قد جف حلقها إقتربت إمرأة عجوز منها و قدمت إليها كوباً من الماء, فرفضت الماء و تنهدت لتقول:"أريد أن أنال الشهادة و أنا صائمة" تجمعت النسوة من حولها يبكين. لقد وهبت هذه الكلمات من الفتاة روحاً جديدة للنسوة من حولها.
لم يتوقع الناس أن يقوم صدام بهذه الحملة العسكرية. في النهاية و من أجل تامين نجاتهم قام الناس بترك المنطقة. لقد فاجأهم القصف الجوي من المروحيات و إطلاق النيران الرشاشة التي إنهمرت من المروحيات و الدبابات, و قد أدت مقاومتهم في البداية إلى إستشهاد و جرح عدد منهم.
إشتد تضييق الحصار نحو المسجد الجامع و منطقة كاني عاشقان. لم يتمكن الجرحى من الفرار و قام الجنود العراقيين بإعتقالهم, و لكن لم يقوموا بمداواتهم بل على العكس قاموا بضربهم و شتمهم, و نقلوهم في الشاحنات الى ثكنة المدينة.
هناك في الثكنة إرتفع صوت الأنين ولم يكن من أحد ليساعدهم و يهتم بجراحاتهم. قام ضباط اللواء 43 بكل قسوة و جمعوهم في إحدى زوايا الثكنة. هناك إستشهد بعضهم, و بقي آخرون يعانون من جراحاتهم. بعد ذلك عادوا ونقلوهم بالشاحنات إلى مكان آخر. كانوا حوالي مئة و خمسين شخصاً نصفهم أحياء و نصفهم أموات. كما كان نقلهم على هذه الحالة قد زاد من خوف الأحياء بينهم. قام بعض الناس من أهل المدينة بمراقبة الشاحنات التي تنقلهم إلى خارج المدينة. هناك قاموا بحفر حفرة عظيمة حيث كان عدد من الجنود ينتظر وصول الشاحنات...
نظرة حول عمليات "والفجر 10" (فتح حلبجة)
مقدمة:
إن خوف الدول الكبرى من شعار الجمهورية الإسلامية لا شرقية- لا غربية, دفع بهذه الدول لتقوم بتجهيز صدام بالأسلحة المتقدمة, و ذلك لأن هذا الهدف المقدس يعتبر موجهاً ضد هذه الدول. فكانت الحرب المفروضة الحربة التي حارب بها أعداء الإسلام هذه الثورة الإسلامية المقدسة و التي مكنتهم من الإستمرار في تآمرهم على الإسلام. إلا أن القوة العسكرية للجمهورية الإسلامية أثبتت خلال الحرب قدرتها على المواجهة و الصمود, كم أثبتت لهم أنهم عاجزون عن الوقوف في وجه هذا المد الإلهي, و کان عليهم إختيار أساليب مختلفة للمواجهة. فكان الهجوم على المناطق المدنية, و استخدام الأسلحة الكيماوية, بالإضافة إلى الحصار الإقتصادي من قبل الدول الكبرى و دول المنطقة التي وقفت إلى جانب صدام في حربه ضد الجمهورية الإسلامية و التي لحسن الحظ لم تتمكن من إيجاد أدنى خلل في مسير هذه الجمهورية الأسلامية.
أثبتت عمليات كربلاء 5 للعالم أجمع أن إيران هي الرابح الأخير في هذه الحرب. بيد أن الصهاينة عملوا من خلال إعلامهم و دعاياتهم السامة على نشر الأفكار المدنسة في العالم و إخفاء هذه الحقيقة, و عملوا جاهدين على إنهاء المفاوضات لصالح صدام.
في نهاية العام 1366 ش (ربيع العام 1988م) و عندما كانت لجنة العلاقات الخارجية في مجلس الشيوخ الأمريكي تصرح و تقول :"إن إحتمال هزيمة العراق في الحرب ضد إيران إحتمالاً واقعياً", كان مجاهدوا الإسلام يتقدمون بشكل ملموس في ميدان الحرب.
كان قلق القوى العظمى يتزامن مع التقدم الملموس للمجاهدين في جبهات القتال. و ما يدل على ذلك شراسة صدام و الدول الحليفة له في أواخر العام 1366 أي في الاشهر الثلاثة الأولى من العام 1988م. فكان خير دليل على ذلك الحملات الصاروخية على طهران و قصف المناطق الآهلة بالسكان, بالإضافة إلى إستعمال الأسلحة الكيماوية في المناطق الكردية, بالإضافة الى المناورات العسكرية الأمريكية في مياه الخليج و من جهة أخرى المساعدات غير المشروطة من قبل دول الخليج لصدام. ولكن ما عطل كل هذه المؤامرات القيام بالعمليات العسكرية كعملية والفجر 10 التي جرت بتاريخ (25/12/66ش) (16/3/1988م) و التي جرت في محافظة السليمانية العراقية.
كان لهذه العمليات الأثر الكبير حيث فاجأت الدول الكبرى و أجبرتهم على الإعتراف بالهزيمة السياسية و العسكرية. بدأت هذه العميلة عند الساعة 20:23 من ليلة عيد المبعث و كان رمز العمليات "يا رسول الله, يا رسول الله", و إمتدت على جبهة عرضها 85 كيلومتراَ و ثلاث محاور:محور مروان, محور باوه, و محور سد دربندي خان.


في المرحلة الأولى من هذه العمليات تقدم جيش الإسلام و بعد أن تجاوز المجاهدون الموانع الطبيعية الصعبة و الحواجز التي وضعها العدو و خوضهم المواجهات الصعبة, تمكنوا من كسر العدو في منطقة خرمال و نجحوا في تحرير مدينة خرمال و القرى المجاورة لها.
في المرحلة الثانية, تمكن المجاهدون و خلال مواجهات بطولية من تدمير قوات العدو في أطراف بركة دربندي خان الجنوبية و نجحوا في تحرير مدينة دوجيلة الإستراتيجية و القرى المجاورة لها.
بالتزامن مع هذا التقدم, بدأت المرحلة الثالثة من العمليات بالتقدم من جهة نهر آب سيروان, و ليله و زيمكان. بعد السيطرة على مرتفعات بالامبو و شندروي و تيمورثان المهمة دخل المجاهدون إلى مدينة حلبجة حيث كان الناس باستقبالهم. في هذه المرحلة تم أسر العديد من الجنود و الضباط العراقيين والذين كان من بينهم العميد الركن علي حسين عبيد العقاوي قائد اللواء 43 للمشاة.
بعد مرابطة المجاهدين في المناطق المحررة خلال المراحل الثلاثة الأولى, بدأت المرحلة الرابعة من العمليات, حيث قام المجاهدون بتحرير بلدة نوسود الكردية الحدودية من أيدي العراقيين و التي كانت حتى ذلك الوقت تعاني من الإحتلال للسنة السابعة على التوالي, كما تم تحرير مدينتي "طويلة" و بيارة" العراقيتين وهما من المدن العسكرية.
بالتزامن مع المواجهات التي كان المجاهدون يخوضونها مع العدو, شعر صدام بالخوف من الهزيمة العسكرية و وسعتها في المنطقة فقام بإرتكاب أفظع الجرائم و التي إعتبرت حسب التقارير الدولية مساوية لما إرتكب في هيروشيما أواخر الحرب العالمية الثانية. قامت الطائرات العراقية بقصف المدن المحررة لا سيما مدينة حلبجة و خرمال بالأسلحة الكيماوية مما أدى إلى إستشهاد أكثر من خمسة ألاف مواطن من النساء و الرجال و الأطفال, و قد تحول جو النصر إلى مأتم إلا أنه لم يمنع من تقدم المجاهدين في جبهات القتال.
المرحلة الخامسة من العمليات جرت في محور خرمال-سيد صادق, حيث تمكن المجاهدون من السيطرة على عدة مرتفعات من بينها رشين و قاموا بتحرير عدد من القرى إلى أن وصلوا إلى مدينة السيد صادق و قاموا بتثبيت مراكزهم على مقربة سبعة كيلومترات من المدينة. خلال هذه العمليات تم تدمير خمس عشرة كتيبة و أربعة سرايا و لواء كامل للجيش العراقي, كما تم أسر أكثر من أربعة عشر ألفاً من الجنود العراقيين و قتل أكثر من إحدى عشر ألف جندي. كان من بين الاسرى حوالي ثمانين ضابطاً عراقياً الذين كان من بينهم قائد اللواء و عدد من الضباط الكبار.
مع تحرير أكثر من ألف كيلومتر من الأراضي العراقية, تم قطع الطريق بين شمال و جنوب محافظة السليمانية وإستقرت القوات الإسلامية على مسافة عشرة كيلومترات من الطرق التي تربط السليمانية ببغداد العاصمة.
الجهود المستمرة التي بذلها المجاهدون في هذه العمليات و تضحياتهم قبل العمليات و خلالها و تحملهم للصعوبات و الصقيع و الثلوج التي كانت تغطي المنطقة تحتاج وحدها إلى كتاب مفصل للحديث عنها. إلا أننا نكتفي هنا بالإشارة إلى مظلومية أهالي مدينة حلبجة و التي تعرضت لأفظع إعتداء من قبل قوات صدام و التي يمكن أن نشير إليها بغض النظر عن العمليات العسكرية. عدد الضحايا الذين سقطو في هذه الكارثة تجاوز الخمسة آلاف كلهم كانوا ضحايا للقنايل الكيماوية التي سقطت على المدينة

هذي حلبجة / عبدالستار نور علي


هذي حلبجة ُ في المدى أخبارُهالتثيرَ في همم ِ النفوس ِ شرارَها
وتعيدُ قصـة َ ذبحـها وحريـقهاصوراً من الحقدِ اللئيم ِ شِفارُها


تلك الضحايا تسـتـثيرُ نداءهاعـاماً فعاماً كي تـُقربَ ثارَها
فهي الجراحُ النازفاتُ روافـدٌللناهضاتِ الحاشداتِ قرارَها


فجموعُ هذي الناسِ ما فتئتْ ترىفي الكيمياءِ القتل ِ فيضَ نهارها
إنَ المواجعَ لم تزلْ تسري علىدمـنا شـموعا ً نقـتفي أنوارَها


هذي حلبجةُ جرحُها لا ينتهيأبدَ الدهورِ ولا يذوبُ أوارُها
ستظلُ ملحمةَ الدماءِ تسـيلُ فيعِرقِ الترابِ سـقاية ً أمطارُها


وتظـلُ تنبضُ في القلوبِ روايـة ًتحكي لجيـل ٍ بعـدَ جـيـل ٍ نارَها
فارفعْ سـليلَ الأرضِِ زهرةَ تربهافوقَ الشـفاهِ وفي العيونِ ديارَها


فهي التي رفعتْ لواءَ شهادةٍمعمـودةٍ بصـغارها وكبـارِها
هذا ابنُ شهر ٍ بينَ حضنِ رضيعةٍذاك ابنُ سـبعين ٍ يشــدُ إزارَها


هذي عروسٌ ترتدي حُلَلَ الهوىلم يحتضنْ غيرَ الترابِ سـوارُها
وأزقة ٌ ملأى بأجسـادِ الورىمتوسـدين ترابها وحجارَها


كلٌ تهاوى في دخـان ِ نزيلـة ٍسوداءَ منْ صدرٍ خبيثٍ ثارُها
اللهُ .. هل في الأرضِ صوتُ نزيهةٍ ؟مازالَ صوتُ الأرضِ في أسـرارها


تبتْ يداك أبا لـُهيبٍ ما اكتوتْالا يـداك بعـارها وشـنارِها
هـذي حلبجـة ُ لم تـزلْ مقرونـة ًبالشمسِ حتى لو نويتَ دمارَها


فالشمسُ إنْ ضمتْ سحابٌ وجهَهاسـتظلُ شـمساً يسـتحيلُ سـتارُها
يا شـعبَ كردسـتانَ حرقـة َ لاعج ٍحملَ الجراحَ على الضلوعِ ونارَها


كم في مسيركَ هجرة ٌومحارقٌتـتشـقـقُ الأرضون من آثارِها
ويحَ الطغاةِ وإنْ تـنمرَ ذلـُهملحفيرةٍ تهوي لتلبسَ عارَها

فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه از زبان یکی از رزمندگان حاضر در صحنه

سند شماره: 193559، 28/12/66 آرشیو مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ

«بمباران شیمیایی شهر کردنشین حلبچه از سوی هواپیماهای عراقی، یکی از حوادث حزن انگیز جنگ ایران و عراق بود. طبق آمار رسمی، در این اقدام، بیش از پنج هزار غیرنظامی بی گناه که بخش عمده آنها زنان و کودکان بودند، به شهادت رسیدند. سند زیر خاطرات یکی از رزمندگان قرارگاه قدس است که خود شاهد واقعه بوده است و برای آشنایی مخاطبان محترم با ابعاد فاجعه بار این اقدام جنایت کارانه ارتش عراق درج می­شود. »
یک­ بار دیـگر از جاده شنی و باریکی که به حلبچه می­رسد، به شهر وارد می­شوم و با عجله خود را به محله­ای که ساعتی پیش بمباران شده است، می­رسانم.
در آغاز که شهر تصرف شده بود، وضع عادی بود، مردم با شور و شوق به پیش­واز رزمندگان اسلام می­آمدند و به ما کمـک می­کردند تا سـربازان عراقـی را که در خانه­هایشان پنهان شده بودند، به اسارت بگیریم و احتمال آن که وضع بدین صورت درآید، کم بود.
گزارش­های فراریان به فرماندهان رده بالای عراقی و اطلاع صدام از نحوه برخورد امت مسلمان حلبچه باعث شد تا وحشیانه­ترین اعمال غیرانسانی علیه مردمی بی­دفاع انجام شود.
نخست، بمباران با راکت­های جنگی و سپس به صورت شیمیایی بود. حالا به میان عده زیادی از زنان و کودکان رسیده­ام. شاید از میان هر ده نفر، یک مرد یا پیرمرد دیده می­شود که آن هم نمی­داند چه کار کند. در اداره محله، چند شهید را مشاهده می­کنم و از ترس شیمیایی شدن به سرعت خود را به مردم می­رسانم. آنها با دیدن من به طـرفم می­آیند. عده آنها به صد نـفر می­رسـد و نمی­توانم همه آنها را با خود ببرم، تصمیم می­گیرم حدود بیست نفر از زنان و بچه­هایی را که شیمیایی شده­اند، سوار کنم. آنها خود را پشت وانتی که دو برابر ظرفیت خود را تحمل کرده است، جای می­دهند.
به سرعت حرکت می­کنم تا بیش از این در منطقه آلوده نمانیم وضعیت بسیار نامناسب است. از میان دود، آتش و گرد و غباری که از خانه­ها به آسمان می­رود، عبور می­کنم. در این هنگام، یک بار دیگر، قسمتی از شهر بمباران می­شود. مسیر خود را تغییر می­دهم و از راهی که با آن آشنایی ندارم، بالاخره، به جاده شنی قبلی می­رسم.
از آینه، چهره­های وحشت زده و گریان زنانی را که نمی­دانند شوهرانشان در کدام سوی شهر در دام بمباران افتاده­اند و دختر بچه­های معصومی که مرا به یاد بچه­هایی که در شهرهای خودمان بمباران شده­اند، می­اندازد در عقب وانت می­بینم.
در این هنگام، مجدداً شهر بمباران می­شود. با ندیدن هیچ گونه انفجاری متوجه می­شوم که بمباران شیمیایی است؛ بنابراین، به سرعت خود را از صحنه دور می­کنم. در چهره رزمندگانی که در گوشه و کنار مشغول نجات مردم­اند، هیچ ترسی دیده نمی­شود. انسـان خجـالت می­کشد در مقابل این مردم بی پناه، ماسک بزند.
سه نفری که کنار من نشسته­اند، گریه می­کنند و چشمان آنها دیگر جایی را نمی­بیند. از میان دست اندازها به سرعت می­گـذرم. حرکت ماشین، زن­ها و بچه­ها را اذیت می­کند، به کنار رود کوچکی که از کنار شهر می­گذرد، می­رسم. عده ای از مردم صورت­های خود را با آب می­شویند تا آسیب کم­تری ببینند، به سرعت از آن جا می­گذرم. با فاصله گرفتن از شهر، اطلاع ما از اوضاع داخلی آن کم­تر می شود.
هر بار که از آینه به مسافران نگاه می­کنم، به شدت ناراحت می­شوم. آنها قربانیان ظلم و ستم جرثومه­های فساد و شیطان­های کثیف این دوره از تاریخ­اند.
احساس می­کنـم با آنها خیلی مأنوسـم. به صورت ورم کـرده دختر بچه هایی که کنارم کز کرده اند، نگاه می­کنم. بی اختیار اشکم سرازیر می­شود. در نخستین سربالایی، اتومبیل از حرکت باز می­ایستد، چند بار، پایم را روی پدال گاز فشار می­دهم، اتومبیل آرام آرام حرکت می­کند و مجدداً از حرکت باز می­ایستد. به چهره مسافران نگران خیره می­شوم و دوباره تلاش می­کنم، هر بار با شنیدن صدای انفجار دیگری ترسمان بیشتر می­شود. زیر لب دعا می­کنم. بیشتر برای همراهانم نگرانم، دلم می­خواهد آنها را به اولین محل امن برسانم و برگردم و بعد تا حد امکان دیگران را نجات دهم.
صدای آشنایی را می­شنوم، خوب گوش می­دهم، دلم یکبار می­لرزد، قلبم از جا کنده می­شود، صدا از جانب آنهاست، پشت اتومبیل را نگاه می­کنم، درست دیده­ام، شعار« لا اله الا الله » سر داده­اند، زنان در حال تحمل بزرگ­ترین رنج روحی با جسمی شیمیایی شده و چشمانی که دیگر توان دیدن این طبیعـت زیبا را ندارنـد، « لا اله الا الله » می­گفتند، با آنها همراه می­شوم، بغض گلویم را فرو می­خورم، « شعب ابوطالب» ، خواهران شهیدمان در « 17 شهریور » و شهادت­های مظلومانه در « خیابان مکه » در نظرم تداعی می­شـود، احـساس می­کنم خواب می­بینم، اما نه درست دیده­ام.
با شنیدن شعار زیبا و دلنیشن آنها، به کوششم می­افزایم. اتومبیل دوباره حرکت می­کند، «لا اله الا الله». فریاد آنها بوی خون، بوی کربلا می­دهد، می­خواهم فریاد بزنم، دلم می­خواهد به قله « بالامبو » بروم و فریاد بزنم و به مردم بگویم که این مردم چه حماسه­ای آفریدند، احساس می­کنم که ظرفیت دیدن این همه عظمت و زیبایی و خروش روح­های بزرگ را ندارم، خودم را کنترل می­کنم، اما بعد، بغض گلویم می­ترکد و زیر لب با آنها هم صدا می­شوم.
این افکار مانند برق از ذهنم می­گذرد که مرزها بسته است، اینها هنوز امام ما را ندیده­اند، ما که ساعتی بیشتر نیست به آنها رسیده­ایم، پس چرا شعار آنها با ما مشترک است، حجاب آنها را با مردم آشنای شهر خودمان مقایسه می­کنم، مثل این که خود آنها هستند، با مشت­های گره کرده، شعار سر می­دهند، پس این همه مصیبت در کجای وجود اینها جای گرفته است.
احساس کوچکی می­کنم! من همیشه در میان شهرهای جنگ زده ایران نسبت به « بستان » حساس بوده­ام و یاد مظلومیت اسیران ما که به شهادت­شان انجامید، رنجم می­دهد.
اکنون، احساس می­کنم که « حلبچه » نیز آنجاست، مردم مشترکی دارد، روح مشترک و شعار مشترک، آیا کسی هست بداند که چه می­گذرد؟
به دامنه ارتفاع بلند «بالامبـو» که مشـرف به حلبـچه است می­رسم و میهمانان جمهوری اسلامی را کنار بچه­های اورژانس پیاده می­کنم. در حالی که دلم را جا گذاشته­ام، به سرعت باز می­گردم، این بار مسیر را بهتر بلدم. از کنار ساختمان بزرگی که عکس صدام روی دیوار آن به چشم می­خورد، می­گذرم، مردی مرا به کمک می­طلبد، منطقه کاملاً آرام است. برای کمک به او تردید می­کنم، بالاخره تصمیم می­گیرم، به محل قبلی که مردم بیشتری در آن جمع شده­اند، بروم. به سرعت، از میان آهن­های خم شده ساختمان­ها می­گذرم. در بازار اصلی شهر هیچ نظـمی دیده نمی­شود. موج انفجار راکت­های جنگی هواپیماهای بعثی، درب­های پلیتی مغازه ها را میان خیابان ریخته است.
سعی می­کنم طوری عبور کنم که ماشین پنچر نشـود. به آخـر شهر می­رسم و به سرعت به محله­ای وارد می­شوم که مردم در آن جمـع­اند، ماشین را در یک سـه راهی نگـه می­دارم و پائین می­آیم، غم انگیز­ترین صحنه­های طول عمرم را می­بینم.
« اکنون، هیچ کس زنده نیست، همه شهید شده­اند»، در کنار پایم پدری و پنج فرزند خردسالش در دم شهید شده­اند، به کنار آنها می­رسم و خم می­شوم و به چهره معصوم کودکان شیرخوار نگاه می­کنم، رزمنده­ای شیشه شیری را از روی زمین بر می­دارد و در کنار کودک شهید قرار می­دهد، راست می­ایستم و تا انتهای کوچه را می­نگرم. یک بار از زبانم جاری می­شود؛ «باز این چه شورش است که در خلق عالم است».
خدای من همه شهید شده­اند. آنهـا که شعـارشـان با ما مشتـرک بود و تا لحظـه­ای پیـش فرزندان خود را در آغوش می­فشردند. مـادری را می­بیـنم که کودک شیـرخواره خود را در آغوش گرفته و هر دو شهید شده­اند، چهره­ها معصوم و حجاب مادر از هر چیز دیگری کامل­تر است.
از میان صدها شهید که بیشترشان زنان و کودکان معصوم­اند، می­گذرم، پاهایم می­لرزد. نگاهم به پرچم سرخی می­افتد که کلمه « ثار الله» آن یادآور شهادت ابا عبدالله علیه السلام است و صحنه کربلا را تداعی می­کند. میهمانان جمهوری اسلامی را ناجوانمردانه کشته­اند، سخن رسول خدا به یادم می­آید که: «اسلام مظلوم آمد، مظلوم خواهـد ماند و مظـلوم باز خواهد گشـت». به چـهره کودکان خیره می­شوم. زیبا و نورانی خفته­اند. تعدادی از آنها مانند عروسک­های زیبا هستند. همیشه چهره مرده، ترس­آور و تحمل ناپذیر است؛ زیرا، روح ما با آن بیگانه می­باشد، اما اینها که لبیک گویان فریاد «هل من ناصر ینصرنی» فرزند فاطمه زهرا (س) هستند، چه زیبا به لقاء حضرت دوست رسیده­اند.
برای توصیف هر یک از آنها و صحنه شهادتشان یک کتاب کم است. در شهادت مظلومانه آنها گریه کنان خانه­ها را می­گردم. به هر خانه­ای که وارد می­شوم، می­بینم که همه شهید شده­اند. چشمانم سیاهی می­رود و صحنه­های شهادت مردم مسلمان حلبچه برای تحمل ناپذیر می­شود، دورنمای انقلاب اسلامی عراق را در نظرم مجسم می­کنم و مسئولیت سنگین آنهایی که می­خواهند مسئولیت این امت را بر عهده گیرند، با خود می­گویم:
«بشیر کجاست تا مصیبت این روح­های بزرگ را باز گوید».
منطقه عملیاتی حلبچه
28/12/1366
س-غ. نیروی قدوس
منبع: فصلنامه نگین ایران. شماره 2، پاییز 1381. ص-148.